دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
یک مشت سفله مانده بجا از کرام خلقننگ است در زمانه زبان را ز نام خلق
چون وصل در نگنجد، هجران کجاست لایق؟آری یکی ست اینجا معشوق و عشق و عاشق
تا شد سر غم گرم به طوفان من از اشکشد حلقهٔ گرداب، گریبان من از اشک
جاری چو به یاد رخ جانان شودم اشکگلپوش تر از صحن گلستان شودم اشک
هندوستان غربت بادا به ما مبارکهان دوستان شما را مرگ وفا مبارک
بر سر زدیم لالهٔ داغی به جای گلداریم گریه ای که بود خونبهای گل
چو بر سر زند شاخ، مستانه گلکند از لب توبه، پیمانه گل
رنگین سخنی چون کند از خامهٔ ما گلباغ از گره غنچه دهد روی نما گل
خطّ تو، لوح صفحه طراز کتاب گلخال تو نقطهٔ ورق انتخاب گل
جهان ساده پر کار است از نقش و نگار دلسر زانوی حیرانی بود، آیینه دار دل
عشق اگر یار شود از اثر زاری دلسر زلفی به کف آرم به مددکاری دل
زهی ز صبح بناگوشت آفتاب خجلز خط غالیه سای تو، مشک ناب خجل
ای از رخت مشاطه را، صد چشم حیران در بغلمانند صبح آیینه را خورشید تابان در بغل
شدم ز توبهٔ بی صرفه در بهار خجلمباد از رخ پیمانه میگسار خجل
حاجت اگر بری، در دولتسراست دلمحرم اگر شوی، حرم کبریاست دل
هرگه به یادش از جگر افغان برآورمآتش ز جان گبر و مسلمان برآورم
چون طوطی اگر نام به گفتار بر آرمکام دل از آن لعل شکربار برآرم
با یاد نرگست، چو می ناب میزدمپیمانه را به گوشهٔ محراب میزدم
چون شاخ گل از باد سحر، بار فشاندمدر دامن مطرب، سر و دستار فشاندم
از دیده ی دل پرده ی پندارگرفتیمتا رخصت نظّارهٔ دیدار گرفتیم
راه از همه سو بر خبر خویش گرفتیمدر سنگ، فروغ شرر خویش گرفتیم
غافل دمی از جذبهٔ صیّاد نگردیمهر چند قفس بشکند آزاد نگردیم
عشاق تو را قافله سالار نگردیمتا کشتهٔ مژگان سپهدار نگردیم
به یک ایمای ابرو زندهٔ جاوید گردیدماشارت سوی من کردی هلال عید گردیدم