دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
دل تنگ از ستمت رشک گلستان کردملب زخمی ز دم تیغ تو خندان کردم
عشق تو ملک خسروی، داغ تو چتر شاهیمدر صف سروران رسد، دعوی کج کلاهیم
برخیز سوی عالم بالا برون رویماز خود به یاد آن قد رعنا برون رویم
به وصل از خوی او نظاره دیدار نتوانمنگاهی گرد دل می گردد و اظهار نتوانم
به صد جان غمزه ات مفت خریدار است می دانمکه اندک التفاتی از تو بسیار است می دانم
سپاه فتنه با آن چشم جلاد است می دانمنگاهش را تغافل، خواب صیاد است می دانم
نگاهش با اسیران بر سر ناز است میدانمغرور مستی آن حسن طنّاز است، میدانم
ز خود دور آن دلارا را نمی دانم نمی دانمجدا از موج، دریا را نمی دانم نمی دانم
غم دنیا ندارم، در پی عقبا نمی مانمبه شغل دشمنان، از دوست هرگز وا نمی مانم
ای دوست به هر منزل، همخانه تو را یابمدر کشور جان و دل، جانانه تو را یابم
موسی صفت به داغ ظهور تو سوختیمنزدیکی و ز آتش دور تو سوختیم
پیش از ظهور جلوهٔ جانانه سوختیمآتش به سنگ بود که ما خانه سوختیم
شیر و شکر ز تلخی ایّام می کشماز زهر چشم، روغن بادام می کشم
بود تا چند در دل حسرت آن خوش بر و دوشمهلال آسا کشد خمیازهٔ خورشید آغوشم؟
سر تا قدم از خون جگر، غیرت باغمگلرنگ تر از لاله بود پنبهٔ داغم
ترسم که پریشان شود از ناله غبارمدر کوی تو خاموشی از آن است شعارم
معنی کناره گیرد اگر از میان رومخالی شود جهان چو برون از جهان روم
طعنه هرگز به دل آزاری خاری نزدمخنده چون گل به وفاداری یاری نزدم
برق آهی ز جگر در شب تاری نزدیمروز درماندگی دل، در یاری نزدیم
به پای خم اگر یکبار طالع بار می دادمبه دست آسمان یک ساغر سرشار می دادم
چون مهرهٔ ششدر، شده رفتار ز یادماز چار جهت بسته فلک راه گشادم
خراباتینژادم دلق شیادانهای دارمصراحی در بغل، در آستین پیمانهای دارم
پریشان خاطرم از همنشینان عزلتی دارمخموشی صحبت خاصی ست، با خود خلوتی دارم
نیم صورت پرست، اینجا تماشای دگر دارمدرین آیینه ها آیینه سیمای دگر دارم