دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
گرچه در سینه صد آتشکده آتش دارملله الحمد که با سوزش دل خوش دارم
ز بس راز تو را پنهان ازین نامحرمان دارمبه جای مغز، مکتوب تو را در استخوان دارم
از خاک آستانت تا دیده دور دارمجان بی قرار دارم، دل بی حضور دارم
خرابی برنتابد محنت آبادی که من دارمگران سنگ است صبر کوه بنیادی که من دارم
جز ذکر تو ساقی، دگر اوراد ندارممی ده که سر صحبت زهّاد ندارم
من صبر ز مژگان سیه تاب ندارملب تشنهٔ تیغم، به گلو آب ندارم
به ره سربسته مکتوبی از آن مهرآشنا دارمگل نشکفته ای در دامن باد صبا دارم
اگر من بیستون عشق را تعمیر می کردمبه آهی سنگ را چون سینه ناخن گیر می کردم
کام اگر حاصل از آن لعل می آشام کنیمخاک درکاسه ی بی مهری ایام کنیم
برخیز راه میکده ی عشق سرکنیمسجّادهٔ ورع، به می ناب تر کنیم
خوش آنکه خرقهٔ ناموس و ننگ پاره کنمبه جان غلامی رند شراب خواره کنم
برخیز که دامان سحرگاه بگیریمکام دو جهان از دل آگاه بگیریم
دل را به نهانخانهٔ دیدار فرستیماین نامهٔ سربسته به دلدار فرستیم
طرفی که من ز پهلوی دلدار بسته امخونابه خورده ام، لب اظهار بسته ام
رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیمما جلوه پرستان به تماشا نرسیدیم
چو صنعان مشق سودا می رسانمشراب عشق ترسا می رسانم
در هجر تو تا چند من زار بگریمخونین جگر، از حسرت دیدار بگریم
به این بیطاقتی یارب به دنبال که میگریم؟چنین رنگین به یاد چهره آل که میگریم؟
نخواهد از شکنج دام هرگز کرد آزادمتغافل پیشه صیادی که خوش دارد به فریادم
کی راست به میزان وجود و عدم آیم؟من بیشتر از هستم و از نیست کم آیم
دو جهان است درکنار خودمخود خزان خود و بهار خودم
بیا که با همه تن چشم انتظار توایمچو نقش پا به به ره شوق خاکسار توایم
ما دامن وصل یار داریماز هر دو جهان کنار داریم
لعل تو مسیحا شد، بیمار چرا باشم؟با نرگس مست تو هشیار چرا باشم؟