دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
شمع سان شام غمت، منّت فردا نکشیماز سر کوی تو گر سر برود، پا نکشیم
ای غاشیهٔ شوق تو بر دوش نگاهمصد دجلهٔ خون بی تو، هماغوش نگاهم
گلستان محبت را ز دیرین عندلیبانمبه گوش غنچه گستاخ است گلبانگ پریشانم
ز هند تیره دل چون شمع روشنگر برون رفتمبه پای خود به این شهر آمدم با سر برون رفتم
به یاد جلوهٔ شوخی، سبک ز جا رفتمچو بوی گل همه جا همره صبا رفتم
در آب دیده یا در سینهٔ پرآذر اندازمدل بیمار خود را بر کدامین بستر اندازم؟
صبح آینهٔ طلعت نیکوی تو دیدیمشب گردهٔ گیسوی سمن بوی تو دیدیم
من آن غارتگر جان می پرستمغم جان نیست، جانان می پرستم
ما چاک به دامن زدهٔ تهمت عشقیمواعظ سر خود گیر که ما امّت عشقیم
از بس غبار حسرت دیدار داشتمچشمی به رنگ رخنهٔ دیوار داشتم
چقدر حوصله باید که گداز آموزمتا دو دل را روش راز و نیاز آموزم
ساقیا رخ بنما تا همه از کار شویمآنقدر می به قدح ریز که سرشار شویم
در زیر لب، آه از دل ناشاد برآرمآن مایه نفس نیست که فریاد برآرم
عقل دور است از آن جهان که منمعشق داند مرا چنان که منم
به امّیدی که لعل جرعهنوشی میزند خونمچو می از آتش خود خام جوشی میزند خونم
جزای دوستی از شعله رخساران غمی دارمبه رنگ لاله بر دل، داغ دشمن مرهمی دارم
هست چو شبنم از خودی، ننگ حجاب بر سرمتا رسد آفتاب من، گرم عتاب بر سرم
در غمت ترک گفتگو کردمدهن زخم را رفو کردم
ما شکوه از آن زلف پریشان چه نویسیم؟این قصه دراز است به یاران چه نویسیم؟
به مستی مرده ام ساقی، مهل مخمور در خاکمچو خم بسپار زیر طارم انگور در خاکم
ز آواز خوش آن غنچه لب، تا دور شد گوشمبه خون آغشته تر از پنبه ناسور شد گوشم
به دل سخت تو حرفی ز دل تنگ زدمحیف این گوهر یکدانه که بر سنگ زدم
آن نرگس میگسار دیدمآسودگی از خمار دیدم
اشک کبابم، از دل سوزان فروچکمخون دلم، ز دیدهٔ گریان فروچکم