دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
دو روزی کز قضا بایست با این کاروان باشممرا کم قیمتی نگذاشت بر طبعی گران باشم
عشق عالی مقام را نازممایهٔ احتشام را نازم
جهان را رونق از شادابی گفتار می آرمزکلک این صفحه را آبی به روی کار می آرم
به دست آمد مرا تا زلف او، تدبیرها کردمز دوری تا به یادش آمدم شبگیرها کردم
می شود دل چو گل از عیش پریشان چه کنم؟غنچه سان گر نکشم سر به گریبان چه کنم؟
چشم خودم چو اشک ز مژگان فروچکمخون خودم ز خنجر عریان فروچکم
ز مستی های صهبای ازل میخانهٔ خویشمچو چشم خوش نگاهان سرخوش از پیمانهٔ خویشم
چشم تو را ز جور، پشیمان نیافتماین کافر فرنگ مسلمان نیافتم
ز خوی سرکش او هر قدم پامال میگردمغزالی را که من چون سایه در دنبال میگردم
من روشن روان غافل به زندان بدن رفتمکشیدم آتشین آهی، چو شمع از خویشتن رفتم
می گریزم ز جهان بار چرا بردارم؟سر درین معرکه اندازم و پا بردارم
چه پروا توشهٔ واماندگی چون در کمر دارمبه جایی می رسم اکنون که سامان سفر دارم
ز بستر تا به کی پهلو پی تسکین بگردانمخوشا روزی کزین محنت سرا بالین بگردانم
دل آگه سر راهش ز پاس راز گرداندمشکایت تا سر مژگان رسید و بازگرداندم
دست بر دل کی درین وحشت سرا می داشتم؟برق می گشتم اگر نیروی پا می داشتم
ز سامان سفر با خود دل رنجیده ای دارمبه کف چیزی که دارم، دامن برچیده ای دارم
ز حیلت سازی نفس صلاح اندیش می ترسمنمی ترسم من از بیگانگان، از خویش می ترسم
زاهد از پای خم باده چه سان برخیزم؟من نیفتاده ام آن سان که توان برخیزم
ز بس دارد غم آن گل عذار آشفته احوالمگشاید جوی خون از دیدهٔ آیینه، تمثالم
به خون خود چو گل آغشته دامن تا گریبانمبه چشم طفل طبعان گرچه از رنگین لباسانم
زمین و آسمان بیهوده می پیمود آوازمشکستم نغمه را در سینه و آسود آوازم
نگاهی کن به حالم، دل به یغما دادهٔ عشقمنمیخیزد غبار من ز جا، افتادهٔ عشقم
عمارت برنمیتابم، ملامتخانهٔ عشقمنمیخواهد کسی آبادیم، ویرانهٔ عشقم
فال فرخنده بیایید به دیدار زنیمبرقی از شمع تجلّی به شب تار زنیم