دفتر شعر
۳۴۷ شعر در این دفتر
ز خط شده ست عذارش بنفشه زار امروزکرشمهٔ عجبی می کند بهار امروز
یک ره درآ به دیده و مستی بهانه سازوین اشک لاله رنگ، شراب شبانه ساز
دل طلب کرد، از آن غمزه، عتابی که مپرسبه اشارت نگهش داد جوابی که مپرس
خون گر نخورد زان لب میگون، چه کند کس؟مژگان تر و لب تشنه و دل خون، چه کند کس؟
بسته پای چو من بی پر و بالی که مپرسزیر لب دارم ازین عقده، سؤالی که مپرس
از چرخ تنک حوصله، پروا چه کند کس؟با دشمن نامرد، مدارا چه کند کس؟
غنچه دیدی و دل تنگ ندیدی، افسوسروی گل دیدی و نیرنگ ندیدی، افسوس
نمی کشد، دل ما را به دام و دانهٔ خویشرهین منّتم، از زشتی زمانه خویش
نمی بینم به مسجد رونق، از دلمرده اصحابشهمان به، شیشهٔ می را کنم قندیل محرابش
برده شوریدگیم از خود و صهبا در پیشطرفه سیلی ست به دنباله و دریا در پیش
لقمه ای را ممسک از آزادگان دارد دریغاز هما، این سگ ز خسّت، استخوان دارد دریغ
سرفرازی طلب از همّت مردانهٔ عشقداغ خورشید بود بر سر دیوانهٔ عشق
ای آنکه زدی بر قدح، امروز مرا سنگفرداست درین راه، کند پای تو را لنگ
فرش داغ، ار نشود بستر بیماری دلسنگ فرسوده شود زیر گرانباری دل
در بتکده نامحرم و در کعبه غریبمآیا که حوالت به کجا کرده نصیبم؟
به عشق روی تو، چون لاله داغ می طلبمگدای کوی مغانم، ایاغ می طلبم
ز پی بیگانه خویی را، به امّید وفا افتمبه دام صد بلا از یک نگاه آشنا افتم
در کشور ایجاد، ندانم چه گلستمدانم که صنمگاه بتان چگلستم
من نازک دل از زخم زبان بسیار می رنجمز خنجر بیشتر، از حرف پهلودار می رنجم
غبار گشتم و سرگشته وار می گردمهنوز گرد سر انتظار می گردم
به راه آن وفا دشمن، سر و جان شاد می دادمدل نامهربانش را، مروت یاد می دادم
نشود گشاده چون نی، گرهی ز کار دردمچه گلی شکفته گردد به هوای آه سردم؟
حاصلی که خرمن شد ، نذر خوشه چین دارمبرق اگر سری نکشد، آه آتشین دارم
صبوحی می کند تکلیف، کز می کام بردارمچو گردون سبحه را از کف گذارم، جام بردارم