دفتر شعر
۳۴۷ شعر در این دفتر
شمع سان، دیده پرآتش مژه پرنم دارمداغها بر جگر، از الفت مرهم دارم
خموشم چون قلم امّا، نوا در آستین دارمنی شیون طرازم، ناله ها در آستین دارم
زد نقش سخن سکهٔ جاوید به نامماز صفحهٔ دلها نشود محو، کلامم
قناعت چون گهر، با ساغر و مینای خودکردمچو چشم خوش نگاهان، مستی از صهبای خود کردم
دمد از چاکهای سینه شیون، تا نفس دارمکه چون دل، بلبل شوریده حالی در قفس دارم
نه یاد مصر و نه پروای کاروان دارمعبیر پیرهن، آن خاک آستان دارم
ز شمع خامه، هر جا در میان افسانه اندازمشرر در دامن بال و پر پروانه اندازم
جز وصل علاج دل بیچاره ندارمامّا چه کنم؟ طاقت نظّاره ندارم
به هرگلشن که شور از شیون مستانه اندازملباس غنچه را، چاک از دل دیوانه اندازم
از دل، به فرات مژه راهی ست چه سازم؟بخت سیهم، ابر سیاهی ست چه سازم؟
به صد شوریدگی، از بزم آن بی باک برخیزمنشینم غنچه و چون گل، گریبان چاک برخیزم
زبان و سود، شد در عشق بی پروا فراموشمخیال آخرت، گردید چون دنیا فراموشم
از ضعف مشکل آید، چون می برد ز خویشمبالین خواب سازد، از مخمل فرنگم
ز ابر دیده در هر گل، زمین کشته ای دارمبه کف تسبیح و با زنّار ترسا رشته ای دارم
با ماست، لطف چشم تغافل پناه،کمحسرت پر و امید فراوان، نگاه کم
شکایت نیست، مطلب ناله آهنگ است می نالمز دل تنگی نمی نالم، دلم تنگ است می نالم
بیهوده نگشتم به سراپای دو عالممنظور تو بودی ز تماشای دو عالم
ز رنگش، اشک گلگون بادهٔ نابی ست در چشممنگاه از یاد آن لب، عالم آبی ست در چشمم
دل و جان نژند را مانمخاطر مستمند را مانم
نکرد عشق تو، مطلب روای خویشتنمستارهسوختهٔ داغهای خویشتنم
خزان چه می برد از نوبهار رنگینم؟گل همیشه بهار است، داغ دیرینم
آسان به جلوه های تو، از جا نمی رومبرپاست محشر و به تماشا نمی روم
چو سایه در قدم سرو خوش خرام توامز خویش و از همه آزاده ام، غلام توام
سیاهی را، به اشک از دیدهٔ خود کام می شوبمرخش را کعبه دانم، جامهٔ احرام می شویم