دفتر شعر
۳۴۷ شعر در این دفتر
غم عشقت خلاص ازرنج دنیا می کند ما رامذاق تلخ، تلخی ها گوارا می کند ما را
جدایی نیست از لیلی، دل دیوانهٔ ما رابود با کعبه ربطی در میان بتخانه ما را
هم آغوش است، سیل خانه زادی منزل ما رارگ ابر است مژگان، دیده دریا دل ما را
تیغ نگه افتاده گران قاتل ما رایارای تپیدن نبود، بسمل ما را
این است که دل برده و خون کرده بسی رابسم الله اگر تاب نفس هست کسی را
کاش بیرون فتد از سینه دل زار مراکشت نالیدن این مرغ گرفتار مرا
ای که در کشتن عشاق درنگ است تو رانیم بسمل شده مگذار که ننگ است تو را
افروخت بخت تیره، ز اشک مدام ماچون داغ لاله، بی شفقی نیست شام ما
بهار آمد که می در جام میخوران شود پیدامرا از سینه، داغ لاله رخساران شود پیدا
به بازاری که دلق میگساران می شود پیدابهای خرقه پرهیزگاران می شود پیدا
داغ است و سینه در عشق، صبح و ستاره ماخورشید سر برآورد، از جیب پارهٔ ما
گذرد گرم ز دل، آه سحرگاهی ماباربر جاده نگردد، قدم راهی ما
به این شوخی اگر ریزد، سخن مستانه زان لبهافرو ریزد، شکست توبه، از آغوش مشربها
زهی ز خط تو خرّم، بهار مشربهاحلال بر همهکس خون توبه، زان لبها
ای از تو داغ بر جگر لاله زارهاسرگشته در هوای تو، بوی بهارها
این است، سرود من و بلبل به چمنهافریاد ز بیمهری این عهدشکنها
ای امّت نگاه تو، جادو خیالهاصحرانورد گردش چشمت، غزالها
آشفته چو من نبود، سنبل به گلستانهاشوریده سرم دارند، این طرّه پریشانها
چو تر هرگز نگردید، از می وصل تو دامانهاز مخموری بود خمیازهای، چاک گریبانها
چه شد مهر جهانآرای من، آن گرمجوشیهاخوشا عهدی که با ما داشتی، پیمانهنوشیها
نباشد دل چرا از لطف یار، امّیدوار امشب؟به راهش قاصدی دارم، چو چشم انتظار امشب
شد قسمت خال تو،که مشک ختن ماستبوسیدن آن لب، که زیاد از دهن ماست
شراب تشنه بسی موج زد، ایاغ کجاست؟کباب سوختگی بوی زد، دماغ کجاست؟
فصل بهار عشق و تماشای اشک ماستچشم سفید ما، کف دریای اشک ماست