دفتر شعر
۳۴۷ شعر در این دفتر
اگر بینم شبی در خواب، روز خردسالی رابه عمری، می کنم تعبیر این خواب خیالی را
به پیری می کشیم آسوده، بار زندگانی راکه صرف آن جوان کردیم، ایام جوانی را
حق تعلیم دارم، خوش قدانِ بوستانی راکه سرو از مصرع من یاد می گیرد، روانی را
نباشد ناقه ای جز شوق، مجنون الهی رابه دریا می رساند جذبه ی سیلاب، ماهی را
بلای جان، زبان تلخ باشد، اهل دعوی رابه کشتن می دهد زهری که در کام است افعی را
خوش آن ساعت که، بر بالین خرامی، خاکساری رابه باد دامنی، از خاک برداری غباری را
ز دورم دید، اجازت داد عزم جان فشانی رانگاهش زود می فهمد، زبان بی زبانی را
نبود آرامشی، شیب و شباب زندگانی راتپیدنهای دل موجی ست، آب زندگانی را
از سر من چرا کشد، سرو قد تو پای راخاک ره تو کرده ام، فرق سپهرسای را
ز دوری خاطرم تنگ است و نتوانم رسید آنجاگشاد دل در آن ابروست، قفل اینجا، کلید آنجا
غم دل از می و مطرب مرا فزود اینجاترانه را چه اثر؟ باده را چه سود اینجا؟
سخنور چون شدی، خاموش بنشین چون نگین اینجاگل شهرت بود، چون حرف باشد دلنشین اینجا
ترانه کرد صریر نیم، دراز اینجاکه دیگری نشود داستان طراز اینجا
نخواهد برد جان از رشک ما خصم عنود ماسواد کلک ما مشک است، بر زخم حسود ما
هرزه دراست در رهش، سینه چاک چاک ماگوشزد اثر نشد، نالهٔ دردناک ما
که خواهد کرد یاد از خستگان بی نوا آنجا؟شکایت نیست اینجا محرم ومهر و وفا آنجا
از عکس رخش باده فروش است دل ماآیینهٔ آن رهزن هوش است دل ما
با اشک روان، قطره زنان است دل ماازکهنه سواران جهان است دل ما
ندید از گرد راهش، دیده هرگز سرمه واری راازین ره، کار دشوار است، چشم انتظاری را
به جان بستیم پیمان محبّت، عشوه سازی راروان عاقبت محمود ما، دارد ایازی را
خاک آسوده، چو سیماب شد ازگریهٔ ماآستین، حلقهٔ گرداب شد از گریهٔ ما
مپرس از شورش صحرای دل دیوانهٔ ما رانمک سایی بود در دیده کار، افسانهٔ ما را
به ما مگذار ساقی، تقوی دیرینهٔ ما رابه آتش شست و شو کن خرقهٔ پشمینه ما را
چراغ کلبهٔ درویش، نور ماه می باشدبه جام باده روشن کن شب آدینهٔ ما را