دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
سر که ندارد ز تو سودا بگوردیده که بیند نه بروی تو کور
جاءَ الصَّبا بِعِطر رَیاحین و الزَّهَراز زلف یار میرسد این باد مُشکاثر
روردهٔ میناکشی چشم سیه مستش نگرواندر فن عاشق کشی حسن زبردستش نگر
رخ است این یا قمر یا آتش طورچه روی است این تعالی خالق النور
گل می دمد ز شاخ و وزد باد نوبهارساقی تفقدی کن و جامی ز می بیار
ریزد عرق ز روی تو یادانه گهرام حل فیک عقد ثریا علی قمر
ای شعله رخ آتش بدلم در زدهٔ بازیاقوت لب از خون که ساغر زدهٔ باز
غم از حد برونی دارم امروزدل لبریز خونی دارم امروز
در دام خود کی افکند صیاد عشق اهل هوسآری ندیده دیدهٔ شاهین کند صید مگس
غم عشقی ز نشاط دو سرا ما را بسصحبت بیدلی از شاه و گدا ما را بس
بدیدم آنچه در هجر جمالشخداوندا نبیند کس مثالش
مدتی شد دل گمگشته نیامد خبرشیا رب از چرخ جفاپیشه چه آمد به سرش
دوش به گوشم رساند نکتهٔ غیبی سروشغبغب ساقی ببوس قرقف باقی بنوش
مه آیینه داری است از طلعتشقیامت نموداری از قامتش
کم اسی صیاد فی جوالقفصقل لنا حتی متی تحسوالقصص
ز جهان بود وجود تو غرضگل عرض بوده و بود تو غرض
دمیده بر رخ آن نازنین خطبنفشه سان بگرد یاسمین خط
افسردگانیم از باده کوشطتا دروی افتیم غلتیم چون بط
هزاران آفرین بر جان حافظهمه غرقیم در احسان حافظ
شمع رویش چو برافروخت ببزم ابداعهمچو انجام در آغاز یکی داشت شعاع
جدا شد از بر من یار گلعذار دریغدریغ از ستم چرخ بیم دار دریغ
ساقی بیا که عمر گرانمایه شد تلفدایم نخواهد این در جان ماند در صدف
ای بکوی عافیت برداشته آهنگ عشقبین عقاب عقل را چون صعوه ای در چنگ عشق
نقش دیوان قضا آیتی از دفتر عشقآسمان بی سر و پائی بود از کشور عشق