دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
دل هیکل توحید است دل مظهر ذات حقدل منبع تجرید است دل مظهر ذات حق
هان وامگیر رخش طلب یکزمان ز تکتا بگذری ز دانش اسما تو از ملک
به تیغم گرنمائی سینه صد چاکفوادی یبتغیک القلب یهواک
ای که ریزی بدل ریشم از آن حقه نمکحقه بازی ز دهان تو بیاموخت فلک
زدی مشاطهات شانه به سنبلکه میآرد صبا بوی قرنفل
چه شوری بود یاران بر سر دلز غم گوئی سرشته پیکر دل
فلک دوران زند بر محور دلوجود هر دو عالم مظهر دل
ای قامت تو سرو لب جویبار دلوی طلعت تو صورت باغ و بهار دل
هست در سینه سل بدیده سبلزین طعامی که کرده خصم دغل
دهید شیشهٔ صهبای سالخورده بدستمکنون که شیشهٔ تقوای چند ساله شکستم
ترا چون مهر با غیر است و اسرار نهانی همبرو ارزانی او باد این لطف زبانی هم
علی صدغ لیلی تهب النسیماز این غصه دل اوفتاده دو نیم
شد وقت آنکه باز هوای چمن کنمآمد بهار و فکر شراب کهن کنم
تحمل از غم تو یا ز روزگار کنمبغیر آنکه خورم خون دل چکار کنم
گرم صدبار میرانی مدامت مدحگو باشماگر خون مرا ریزی که بازت خاک کو باشم
فغان که سخت به افسوس می رود ایامنه جام باده به دور و نه دور چرخ به کام
چولاله بی گل روی تو داغمبود زهر از فراقت در ایاغم
اگر فرزانهام بهرچه از زلفت در اغلالماگر دیوانهام چون بی نصیب از سنگ اطفالم
ز اشک و آه اندر بوتهٔ تصعید و تقطیرماگر باورنداری بین ز اشک سرخ اکسیرم
صبحگاهان بسوی خانهٔ خمّار شدمسرکشیدم دو سه پیمانه و از کار شدم
زور و زر ننگرد او عجز و سکون آوردیمنخرد علم و خرد رو بجنون آوردیم
از روز ازل می خور و رندانه سرشتیمبرجبهه بجز قصّهٔ عشقت ننوشتیم
آنکه شیران را کشیدی در شطنوآن که پیلان را نشاندی در عطن
بر افتی ای فراق از روزگارانکه یاران را جدا کردی ز یاران