دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
راه خواهی رخت بر دریا فکنکام جوئی قید من و مافکن
شدم صدره به زیر سنگ طفلان در جنون پنهانولیکن باز پیدا کرده ما را محنت دوران
کلاه دلربائی بر سرش بیننیاز کج کلاهان بر درش بین
ای رخت برگ گل سور و لبان نیز چنانسخنت آب حیاتست و دهان نیز چنان
از بهترین سلالهٔ آدم توئی بهینبر مهترین کلالهٔ حوا توئی مهین
فتنه چسان بپا شود خیز بیا که همچنینآب حیات چون رود جلوه نما که همچنین
فلک گشته سرگشتهٔ کوی اوبود روی عالم همه سوی او
حرف اغیار دغا در حق یاران مشنوآشنایان بگذار و پی بیگانه مرو
از باده مغز تر کن و آن یار نغز جوتا سر رود بسر رو و تا پا بپا بپو
راه عشق است و بهرگام دوصد جان بگروعشق سریست نهانی به دراز گفت و شنو
ای مهر همچو مه ز رخت کرده کسب ضوخال رخ تو برده ز مشک ختن گرو
قد کاد شمسی تخفی شعاعهیا صحبت نوحوا حیوو داعه
چو ماه چارده دارم نگاری چاردهسالهدمیده بر عذارش خط چو بر گرد قمر هاله
ای نرگست سحر آفرین لعلت شکرخا آمدهمو عنبرین رو یاسمین زلفت سمن سا آمده
گیرم نقاب برفکنی از رخ چو ماهکو تاب یک کرشمه و کو طاقت نگاه
از مژه گرچشم مستت دست در خنجر زدهنیست بد مستی عجب زان مست کان ساغر زده
دل مستمند و حیران بهوای آب و دانهزحرم سرای شاهی بخرابه کرده خانه
خوشا جانی که جانانش تو باشیخوشادردی که درمانش تو باشی
نه بگویمت که مهری نه بخوانمت که ماهیکه حقیقت تو ناید بعقول ماکماهی
هذ اغزال هلال السمآء مضناکیغد الغزالة فی العشق من حیاراکی
صبا برگو بآن شیرین که گاهیچه باشد گر کنی برمانگاهی
دلا دیریست دور از دلستانیجدا از بارگاه لامکانی
پا مانده در گل در سرزمینیجاکرده در دل مهر حبینی
خاک در تو ما را به ز آب زندگانیدر سر هوای سرورت عمریست جاودانی