گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتیو مماتی فی حیاتی و حیاتی فی مماتی
خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاریخنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری
بمشو همره مرغان که چنین بیپر و بالیچو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی
که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانیچه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیاییو اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
صنما چونک فریبی همه عیار فریبیصنما چون همه جانی دل هشیار فریبی
اگر او ماه منستی شب من روز شدستیاگر او همرهمستی همه را راه زدستی
چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدیچو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی
تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاریتو یکی شهر بزرگی نه یکی بلکه هزاری
تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیریتو کبیری تو کبیری تو کبیر ابن کبیری
ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامینفسی در دل تنگی نفسی بر سر بامی
مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآییز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی
مثل ذره روزن همگان گشته هواییکه تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی
همه چون ذره روزن ز غمت گشته هواییهمه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی
بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایینه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی
خبری است نورسیده تو مگر خبر نداریجگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری
تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماریچه خوش است این صبوری چه کنم نمیگذاری
هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانیکه ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی
چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
صنما چنان لطیفی که به جان ما درآییصنما به حق لطفت که میان ما درآیی
سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باریسوی یار ما گذر کن بنگر نگار باری
به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامیکه ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی
ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانیتو نهای ز جنس خلقان تو ز خلق آسمانی
به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینیسوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی