گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هله آن به که خوری این می و از دست رویتا به هر جا که روی خوشدل و سرمست روی
اگر امشب بر من باشی و خانه نروییا علی شیر خدا باشی یا خود علوی
بده ای کف تو را قاعده لطف افزاییکف دریا چه کند خواجه به جز دریایی
به شکرخنده اگر میببرد جان ز کسیمیدهد جان خوشی پرطربی پرهوسی
ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنیچو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی
سخن تلخ مگو ای لب تو حلواییسر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
هر کی از نیستی آید به سوی او خبریاندر او از بشریت بنماید اثری
ای شه جاودانی وی مه آسمانیچشمه زندگانی گلشن لامکانی
قدر غم گر چشم سر بگریستیروز و شبها تا سحر بگریستی
با چنین رفتن به منزل کی رسیبا چنین خصلت به حاصل کی رسی
چارهای کو بهتر از دیوانگیبسکلد صد لنگر از دیوانگی
قره العین منی ای جان بلیماه بدری گرد ما گردان بلی
بوی باغ و گلستان آید همیبوی یار مهربان آید همی
هر دم ای دل سوی جانان میرویوز نظرها سخت پنهان میروی
بار دیگر عزم رفتن کردهایبار دیگر دل چو آهن کردهای
بوی مشکی در جهان افکندهایمشک را در لامکان افکندهای
فارغم گر گشت دل آوارهایاز جهان تا کم بود غمخوارهای
ای درآورده جهانی را ز پایبانگ نای و بانگ نای و بانگ نای
باوفا یارا جفا آموختیاین جفا را از کجا آموختی
عاقبت از عاشقان بگریختیوز مصاف ای پهلوان بگریختی
اندرآ در خانه یارا ساعتیتازه کن این جان ما را ساعتی
گوید آن دلبر که چون همدل شدیبا هوس همراه و هم منزل شدی
آفتابا سوی مه رویان شدیچرخ را چون ذرهها برهم زدی
باوفاتر گشت یارم اندکیخوش برآمد دی نگارم اندکی