گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانیچون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی
مطرب چو زخمهها را بر تار میکشانیاین کاهلان ره را در کار میکشانی
ای آنک جمله عالم از توست یک نشانیزخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی
رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانیجویای هر چه هستی میدانک عین آنی
در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانیبر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی
با تو عتاب دارم جانا چرا چنینیرنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی
میزن سهتا که یکتا گشتم مکن دوتایییا پردهٔ رهاوی یا پردهٔ رهایی
دی دامنش گرفتم کای گوهر عطاییشب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی
ای برده اختیارم تو اختیار ماییمن شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی
هر چند بیگه آیی بیگاه خیز ماییای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی
آمد ز نای دولت بار دگر نواییای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی
ای چنگیان غیبی از راه خوش نواییتشنه دلان خود را کردید بس سقایی
بوی کباب داری تو نیز دل کبابیدر تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی
با صد هزار دستان آمد خیال یاریدر پای او بمیرا هر جا بود نگاری
اندر قمارخانه چون آمدی به بازیکارت شود حقیقت هر چند تو مجازی
ای آن که مر مرا تو به از جان و دیدهایدر جان من هر آنچ ندیدم تو دیدهای
ای از جمال حسن تو عالم نشانهایمقصود حسن توست و دگرها بهانهای
آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتیزان سر رسد به بیسر و باسر اشارتی
هر روز بامداد به آیین دلبریای جان جان جان به من آیی و دل بری
شد جادوی حرام و حق از جادوی بریبر تو حرام نیست که محبوب ساحری
هر روز بامداد درآید یکی پریبیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری
ای دل ز بامداد تو بر حال دیگریوز شور خویش در من شوریده ننگری
هر روز بامداد طلبکار ما تویما خوابناک و دولت بیدار ما توی
آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شویاندر جهان مرده درآیی و جان شوی