گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بلندتر شدهست آفتاب انسانیزهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
ایا مربی جان از صداع جان چونیایا ببرده دل از جمله دلبران چونی
ز آب تشنه گرفتهست خشم میبینیگرسنه آمد و با نان همیکند بینی
بیامدیم دگربار سوی مولاییکه تا به زانوی او نیست هیچ دریایی
تو نور دیده جان یا دو دیده ماییکه شعله شعله به نور بصر درافزایی
تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستیمرا چه مینگری کژ به شب خریدستی
رهید جان دوم از خودی و از هستیشدهست صید شهنشاه خویش در مستی
بیا بیا که چو آب حیات درخوردیبیا بیا که شفا و دوای هر دردی
به جان تو که بگویی وطن کجا داریکه سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری
به حق آنک تو جان و جهان جانداریمرا چنانک بپروردهای چنان داری
شبی که دررسد از عشق پیک بیداریبگیرد از سر عشاق خواب بیزاری
اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاریتو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری
حرام گشت از این پس فغان و غمخواریبهشت گشت جهان زانک تو جهان داری
به اهل پرده اسرارها ببر خبریکه پردههای شما بردرید از قمری
بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشیشکر ستان هله تا تو شکرستان باشی
اگر دمی بگذاری هوا و نااهلیببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی
هزار جان مقدس فدای سلطانیکه دست کفر برو برنبست پالانی
نگفتمت که تو سلطان خوبرویانیبه جای سبزه تو از خاک خوب رویانی
بگو به جان مسافر ز رنجها چونیز رنجهای جهان و ز رنج ما چونی
از این درخت بدان شاخ و بر نمیبینیسه شاخ داری کور و کری و گرگینی
ز بامداد دلم میجهد به سوداییز بامداد پگه میزند یکی رایی
بیا بیا که شدم در غم تو سوداییدرآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی
ترش ترش بنشستی بهانه دربستیکه ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی
بداد پندم استاد عشق ز استادیکه هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی