گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر روز بگه ز در درآییبر دست شراب آشنایی
مستیان در عربده، رفتند و رفتم گوشهایبا دو یار رازدان و همره و هم توشهای
هله نوش کن شرابی، شده آتشی به تیزیسوی من بیا و بستان بدو دست، تا نریزی
تو برو، که من ازینجا بنمیروم به جاییکی رود ز پیش یاری، قمری، قمر لقایی؟!
ماییم و بخت خندان، تا تو امیر ماییای شیوهات شیرین، تو جان شیوهایی
زین دودناک خانه گشادند روزنیشد دود و، اندر آمد خورشید روشنی
گر مه و گر زهره و گر فرقدیاز همه سعدان فلک اسعدی
آن دل که شد او قابل انوار خداپر باشد جان او ز اسرار خدا
آن شمع رخ تو لگنی نیست بیاوان نقش تو از آب منی نیست بیا
آن کس که ترا نقش کند او تنهاتنها نگذاردت میان سودا
آن لعل سخن که جان دهد مرجان رابیرنگ چه رنگ بخشد او مر جان را
آن وقت که بحر کل شود ذات مراروشن گردد جمال ذرات مرا
آواز ترا طبع دل ما بادااندر شب و روز شاد و گویا بادا
از آتش عشق در جهان گرمیهاوز شیر جفاش در وفا نرمیها
از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ماآمد به فغان ز دست ما ساغر ما
از خاک ندیده تیره ایامان رااز دور ندیده دوزخ آشامان را
از ذکر بسی نور فزاید مه رادر راه حقیقت آورد گمره را
افسوس که بیگاه شد و ما تنهادر دریائی کرانهاش ناپیدا
انجیرفروش را چه بهتر جاناز انجیرفروشی ای برادر جانا
اول به هزار لطف بنواخت مراآخر به هزار غصه بگداخت مرا
ای آنکه چو آفتاب فرداست بیابیرون تو برگ و باغ زرد است بیا
ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترااز ماه تو تحفهها است شبگرد ترا
ای اشک روان بگو دلافزای مراآن باغ و بهار و آن تماشای مرا
ای باد سحر خبر بده مر ما رادر ره دیدی آن دل آتشپا را