گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از شربت سودای تو هر جان که مزیدزآن آب حیات در مزید است مزید
از عشق تو دریا همه شور انگیزددر پای تو ابرها درر میریزد
از عشق دلا ، نه بر زیان خواهی شدبیجان ز کجا شوی که جان خواهی شد
از لشکر صبرم علمی بیش نماندوز هرچه مرا بود غمی بیش نماند
از لطف تو هیچ بنده نومید نشدمقبول تو جز قبول جاوید نشد
از ما بت عیار گریزان باشدوز یاری ما یار گریزان باشد
از نیکی تو طبع بداندیش نماندنی غصه و نی غم نه کم و بیش نماند
از یاد خدای مرد مطلق خیزدبنگر که ز نور حق چه رونق خیزد
افسوس که طبع دلفروزیت نبودجز دلشکنی و سینه سوزیت نبود
اکنون که رخت جان جهانی بربوددر خانه نشستنت کجا دارد سود
امروز خوش است هر که او جان داردرو بر کف پای میر خوبان دارد
امروز ز ما یار جنون میخواهدما مجنون و او فزون میخواهد
امشب چه لطیف و با نوا میگرددلطفی دارد که کس بدان پی نبرد
امشب ساقی به مشک می گردان کرددل یغما بر دو دست در ایمان کرد
امشب شب آن نیست که از خانه رونداز یار یگانه سوی بیگانه روند
اندر دل بیوفا غم و ماتم بادآن را که وفا نیست ز عالم کم باد
اندر رمضان خاک تو زر میگرددچون سنگ که سرمهٔ بصر میگردد
اندر ره فقر دیده نادیده کنندهر آن چه حدیث تست نشنیده کنند
اندر طلب آن قوم که بشتافتهانداز هرچه جز اوست روی برتافتهاند
اندیشهٔ هشیار تو هشیار کشدزارش کشد و بزاری زار کشد
انوار صلاح دین برانگیخته بادبر دیده و جان عاشقان ریخته باد
اول که رخم زرد و دلم پرخون بودهم خرقه و همراه دلم مجنون بود
ای آنکه ز تو مشکلم آسان گرددسرو و گل و باغ مست احسان گردد
ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زدوز با نمکی راه نظر چشم تو زد