گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
این عشق به جانب دلیران گرددآهو است که او بابت شیران گردد
این مست به بادهای دگر میگرددقرابه تهی گشت و بسر میگردد
این واقعه را سخت بگیری شایداز کوشش عاجزانه کاری ناید
بار دگر این خسته جگر باز آمدبیچاره به پا رفت و به سرباز آمد
با روی تو هیچکس ز باغ اندیشدبا عشق تو از شمع و چراغ اندیشد
با سود وصال تو زیانت نرسدجانی تو که زحمتی به جانت نرسد
با هرکه دمی عشق تو آمیخته شدگویی که بلا بر سر او ریخته شد
بخشای بر آن بنده که خوابش نبودبخشای بر آن تشنه که آبش نبود
بر بنده بخند تا ثوابت باشدوز بنده شکر خنده جوابت باشد
بر خاک نظر کند چو بر ما گذردتا چهرهٔ ما به خاک ره رشک برد
پرسیدم از آن کسی که برهان داندکان کیست که او حقیقت جان داند
پرسید مهم که چشم تو مه را دیدگفتم که بدید و مه ز مه میپرسید
برقی که ز میغ آن جهان روی نمودچون سوختهای نیست کرا دارد سود
بر گور من آن کو گذرد مست شودور ایست کند تا بابد مست شود
بر یار نظر کنم خجل میگرددور ننگرمش آفت دل میگردد
بس درمانها کان مدد درد شودبس دولتها که روی از آن زرد شود
بسیار تو را خستهروان باید شدو انگشتنمای این و آن باید شد
بشنو اگرت تاب شنیدن باشدپیوستن او ز خود بریدن باشد
بعضی به صفات حیدر کرارندبعضی دیگر ز زخم تو بیمارند
بویت آمد، گریز را روی نماندپرهیز و گریز جز بدانسوی نماند
بوی دم مقبلان چو گل خوش باشدبدبخت چو خار تیز و سرکش باشد
بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمدبیجان جهان جان و جهان تنگ آمد
بیتو جانا قرار نتوانم کرداحسان ترا شمار نتوانم کرد
بیت و غزل و شعر مرا آب ببردرختی که نداشتیم سیلاب ببرد