گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بیدار شو ای دل که جهان میگذردوین مایهٔ عمر رایگان میگذرد
پیران خرابات غمت بسیارندچون چشم تو هم خفته و هم بیدارند
بیزارم از آن آب که آتش نشوددر زلف مشوشی مشوش نشود
بیزارم از آن لعل که پیروزه بودبیزارم از آن عشق که سه روزه بود
بیعشق نشاط و طرب افزون نشودبیعشق وجود خوب و موزون نشود
بیمارم و غم در امتحانم دارداما غم او تر و جوانم دارد
بیمن به زبان من سخن میآیدمن بیخبرم از آنکه میفرماید
پیوسته سرت سبز و لبت خندان بادجان و دل عاشقان ز تو شادان باد
بییاری تو دل بسوی یار نشدتا لطف غمت ندیده غمخوار نشد
تا با غم عشق تو مرا کار افتادبیچاره دلم در غم بسیار افتاد
تا بنده ز خود فانی مطلق نشودتوحید به نزد او محقق نشود
تا تو بخودی ترا به خود ره ندهدچون مست شدی ز دیده بیرون نجهند
تا در دل من عشق تو اندوخته شدجز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد
تا در طلب مات همی کام بودهر دم که برون ز ما زنی دام بود
تا رهبر تو طبع بدآموز بودبخت تو مپندار که پیروز بود
تا سر نشود یقین که سرکش نشودوان دلبر برگزیده سرکش نشود
تا گوهر جان در این طبایع افتادهمسایه شدند با وی این چار فساد
تا مدرسه و مناره ویران نشوداسباب قلندری بسامان نشود
نایی ببرید از نیستان استادبا نه سوراخ و آدمش نام نهاد
بانگ مستی ز آسمان میآیدمستی ز فلک نعرهزنان میآید
تنها بمرو که رهزنان بسیارندیک جان داری و خصم جان بسیارند
تو جانی و هر زنده غم جان بکشدهر کان دارد منت آن بکشد
تو هیچ نهای و هیچ توبه ز وجودتو غرق زیانی و زیانت همه سود
تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهیداز چنبر تن گذشت و بر قلب رسید