گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
روزت بستودم و نمیدانستمشب با تو غنودم و نمیدانستم
روزی به خرابات تو می میخوردموین خرقهٔ آب و گل بدر میکردم
رویت بینم، بدر من آن را دانموانجا که توی، صدر من آن را دانم
زان دم که ترا به عشق بشناختهامبس نرد نهان که با تو من باختهام
ز اول که حدیث عاشقی بشنودمجان و دل و دیده در رهش فرسودم
زاهد بودی ترانه گویت کردمخاموش بدی فسانه گویت کردم
زنبور نیم که من به دودی برومیا همچو پری به بوی عودی بروم
زین پیش اگر دم از جنون میزدهاموانگه قدم از چرا و چون میزدهام
زینگونه که من به نیستی خرسندمچندین چه دهید بهر هستی پندم
ساقی امروز در خمارت بودمتا شب به خدا در انتظارت بودم
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنمچون بوسه طلب کند مهافزا چکنم
سر در خاک آستان تو نهمدل در خم زلف دلستان تو نهم
شادم که ز شادی جهان آزادممستم که اگر مینخورم هم شادم
شادی کردم چو آن گهر شد جفتمچون موج ز باد بود خود آشفتم
شاعر نیم و ز شاعری نان نخورموز فضل نلافم و غم آن نخورم
شب رفت و هنوز ما به خمار خودیمدر دولت تو همیشه سر کار خودیم
شب گوید من انیس میخوارانمصاحب جگر سوخته را من جانم
شد گلشن روی تو تماشای دلمشد تلخی جور هات حلوای دلم
صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیمصد تنگ شکر بدین دل تنگ زدیم
عالم جسم است و نور جانی مائیمعالم شب و ماه آسمانی مائیم
عشق آمد و گفت تا بر او باشمرخسارهٔ عقل و روح را بخراشم
عشق از بنه بیبنست و بحریست عظیمدریای معلق است و اسرار قدیم
عشق است صبوح و من بدو بیدارمعشق است بهار و من بدو گلزارم
عشق است قدح وز قدحش خوشحالماو راست عروسی و منش طبالم