گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ما عاشق خود را به عدو بسپاریمهم منبل و هم خونی و هم عیاریم
ما کار و دکان و پیشه را سوختهایمشعر و غزل و دو بیتی آموختهایم
ما مذهب چشم شوخ مستش داریمکیش سر زلف بتپرستش داریم
مانند قلم سپید کار سیهمگر همچو قلم سرم بری سر ننهم
ماهی فارغ ز چارده میبینمبیچشم بسوی ماه ره میبینم
ماییم که از بادهٔ بیجام خوشیمهر صبح منوریم و هر شام خوشیم
مائیم که پوستین بگازر دادیموز دادن پوستین بگازر شادیم
مائیم که بیقماش و بیسیم خوشیمدر رنج مرفهیم و در بیم خوشیم
مائیم که تا مهر تو آموختهایمچشم از همه خوبان جهان دوختهایم
مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیممهر از فلک و جهان اغبر کندیم
مائیم که دوست خویش دشمن داریماما دشمن هر عاشق و هر بیداریم
مائیم که گه نهان و گه پیدائیمگه مؤمن و گه یهود و گه ترسائیم
مردم رغم عشق دمی در من دمتا زندهٔ جاوید شوم زان یکدم
مصنوع حقیم و صید صانع باشیمجانرا ز مراد جان چه مانع باشیم
مگریز ز من که من خریدار توامدر من بنگر که نور دیدار توام
من بحر تمامم و یکی قطره نیماحول نیم و چو احولان غره نیم
من بر سر کویت آستین گردانمتو پنداری که من ترا میخوانم
من بندهٔ قرآنم اگر جان دارممن خاک در محمد مختارم
من پیر شدم پیر نه ز ایام شدماز نازش معشوقه خودکام شدم
من چشم ترا بسته به کین میبینماکنون چه کنم که همچنین میبینم
من خاک ترا به چرخ اعظم ندهمیک ذره غمت بهر دو عالم ندهم
من درد ترا ز دست آسان ندهمدل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
من دوش فراق را جفا میگفتمبا دهر فراق پیش میآشفتم
من زخم تو را به هیچ مرهم ندهمیک موی تو را به هر دو عالم ندهم