گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بگذشت روز با تو جانا به صد سعادتافغان که گشت بیگه ترسم ز خیربادت
امروز شهر ما را صد رونقست و جانستزیرا که شاه خوبان امروز در میانست
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزوست
بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوستبر روی و سر چو سیل دوان تا بجوی دوست
از دل به دل برادر گویند روزنیستروزن مگیر گیر که سوراخ سوزنیست
ساقی بیار باده که ایام بس خوشستامروز روز باده و خرگاه و آتش است
این طرفه آتشی که دمی برقرار نیستگر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست
گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهدهستاز عشق برنگردد آن کس که دلشدهست
ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکسترخ بر رخش مدار که آن یار نازکست
امروز روز نوبت دیدار دلبرستامروز روز طالع خورشید اکبرست
جانا جمال روح بسی خوب و بافرستلیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست
از بامداد روی تو دیدن حیات ماستامروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست
پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکستنظاره تو بر همه جانها مبارکست
ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوستبدمستی ز نرگس خمارم آرزوست
بد دوش بیتو تیره شب و روشنی نداشتشمع و سماع و مجلس ما چاشنی نداشت
جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفتوان سو که تیر رفت حقیقت کمان نرفت
آن روح را که عشق حقیقی شعار نیستنابوده به که بودن او غیر عار نیست
ما را کنار گیر تو را خود کنار نیستعاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست
ای چنگ پردههای سپاهانم آرزوستوی نای ناله خوش سوزانم آرزوست
امروز چرخ را ز مه ما تحیریستخورشید را ز غیرت رویش تغیریست
ای مردهای که در تو ز جان هیچ بوی نیسترو رو که عشقِ زندهدلان مردهشوی نیست
عاشق آن قند تو جان شکرخای ماستسایهی زلفین تو در دو جهان جای ماست
شاه گشادست رو، دیده شه بین که راست ؟باده گلگونِ شه، بر گل و نسرین که راست ؟
یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواستهیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست