گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راستما به فلک میرویم عزم تماشا که راست
نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاستنوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست
کار ندارم جز این کارگه و کارم اوستلاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست
باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوستگرچه غلط میدهد نیست غلط اوست اوست
آنک چنان میرود ای عجب او جان کیستسخت روان میرود سرو خرامان کیست
با وی از ایمان و کفر باخبری کافریستآنک از او آگهست از همه عالم بریست
ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیستپر شکرست این مقام هیچ تو را کار نیست
ای غم! اگر مو شوی پیش منت بار نیستدر شکرینه یقین سرکهٔ انکار نیست
پیش چنین ماهرو گیج شدن واجبستعشرت پروانه را شمع و لگن واجبست
کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاستآنک به رقص آورد کاهل ما را کجاست
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راستما به چمن میرویم عزم تماشا که راست
ز عشق روی تو روشن دل بنین و بناتبیا که از تو شود سیئاتهم حسنات
بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداستبدانک مست تجلی به ماه راه نماست
بخند بر همه عالم که جای خنده تو راستکه بنده قد و ابروی تست هر کژ و راست
ز آفتاب سعادت مرا شراباتستکه ذرههای تنم حلقه خراباتست
وجود من به کف یار جز که ساغر نیستنگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست
ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینستبهانه کن که بتان را بهانه آیینست
به حق آن که در این دل به جز ولای تو نیستولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست
چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیستجهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست
برات عاشق نو کن رسید روز براتزکات لعل ادا کن، رسید وقت زکات
هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاستبدانک خصم دلست و مراقب تنهاست
هر آنچ دور کند مر تو را ز دوست بدستبه هر چه روی نهی بیوی ار نکوست بدست
سه روز شد که نگارین من دگرگونستشکر ترش نبود آن شکر ترش چونست
به حق چشم خمار لطیف تابانتبه حلقه حلقهٔ آن طرهٔ پریشانت