گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای پارسی و تازی تو پوشیدهجان دیده قدح شراب نانوشیده
ای بر نمک تو خلق نانی بزدهبر مرکب تو داغ نشانی بزده
ای بیادبانه من ز تو نالیدهغیرت بشنیده گوش من مالیده
ای جان تو بر مقصران آشفتههم جان تو عذر جان ایشان گفته
ای با تو جهان ظریف و شادی بارهتو جامه شادیی و مالی پاره
ای خواب مرا بسته و مدفون کردهشب را و مرا بیخود و مجنون کرده
ای در طلب گرهگشائی مردهدر وصل بزاده وز جدائی مرده
ای دوست مرا دمدمه بسیار مدهکاین دمدمه میخورد ز من هر که و مه
ای روز الست ملک و دولت راندهوی بنده ترا چو قل هو الله خوانده
ای سرو ز قامت تو قد دزدیدهگل پیش رخ تو پیرهن بدریده
ای کوران را به لطف ره بین کردهوی گبران را پیشرو دین کرده
ای میر ملیحان و مهان شیی اللهوی راحت و آرامش جان شیی الله
باز آمد یار با دلی چون خارهوز خارهٔ او این دل من صد پاره
بازیچهٔ قدرت خدائیم همهاو راست توانگری گدائیم همه
بفروخت مرا یار به یک دسته ترهباشد که مرا واخرد آن یار سره
بیگانه شوی ز صحبت بیگانهبشنو سخن راست از این دیوانه
بیگاه شد و دل نرهید از نالهروزی نتوان گفت غم صد ساله
تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاهسرگشته شدم ز عشق گم کردم راه
تو آبی و ما جمله گیاییم همهتو شاهی و ما جمله گداییم همه
تو توبه مکن که من شکستم توبههرگز ناید ز جان مستم توبه
جانیست غذای او غم و اندیشهجانی دگر است همچو شیر بیشه
دانی شب چیست بشنو ای فرزانهخلوت کن عاشقان ز هر بیگانه
در راه یگانگی چه طاعت چه گناهدر کوی خرابات چه درویش چه شاه
در بندگیت حلقه بگوشم ای شاهدر چاکریت به جان بکوشم ای شاه