گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چونی ای آنکه از جمال فردیصدبار ز چو نیم برون آوردی
چون نیشکر است این نیت ای ناییشیرین نشود خسرو ما گر نایی
حاشا که به ماه گویمت میمانییا چون قد تو سرو بود بستانی
حیف است که پیش کر زنی طنبورییا یوسف همخانه کنی با کوری
خواهی که حیات جاودانه بینیوز فقر نشانهٔ عیانی بینی
خواهی که در این زمانه فردی گردییا در ره دین صاحب دردی گردی
خود را چو دمی به یار محرم یابیدر عمر نصیب خویش آن دم یابی
خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنیگیرم که گناهست گناهی نکنی
خوش باش که خوش نهاد باشد صوفیاز باطن خویش شاد باشد صوفی
خوش میسازی مرا و خوش میسوزیخوش پرده همی دری و خوش میدوزی
خیری بنمودی و ولیکن شرینرمی و خبیث همچو مار نری
در بادیهٔ عشق تو کردم سفریتا بو که بیایم ز وصالت خبری
در بیخبری خبر نبودی چه بدیو اندیشهٔ خیر و شر نبودی چه بدی
در چشم منست این زمان ناز کسیدر گوش منست این دم آواز کسی
در چشم منی و گرنه بینا کیمیدر مغز منی و گرنه شیدا کیمی
در خاک اگر رفت تن بیجانیجان بر فلک افرازد و شاذروانی
در دست اجل چو درنهم من پائیدر کتم عدم در افکنم غوغائی
در دل نگذشت کز دلم بگذارییا رخت فتاده در گلم بگذاری
در دل نگذارمت که افگار شویدر دیده ندارمت که بس خار شوی
در روزه چو از طبع دمی پاک شویاندر پی پاکان تو بر افلاک شوی
در زهد اگر موسی و هارون آئیوانگاه چو جبرئیل بیرون آئی
در زیر غزلها و نفیر و زاریدردیست مرا ز چهرههای ناری
در عالم حسن اینت سلطان که تویدر خطهٔ لطف شهره برهان که توی
در عشق تو خون دیده بارید بسیجان در تن من ز غم بنالید بسی