گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در عشق تو خون دیده بارید بسیجان در تن من ز غم بنالید بسی
در عشق موافقت بود چون جانیدر مذهب هر ظریف معنی دانی
در عشق هر آن که برگزیند چیزیاز نفس هوس بر او نشیند چیزی
درویشان را عار بود محتشمیواندر دلشان بار بود محتشمی
در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسیزیرا که به هر غمیم فریاد رسی
دستار نهادهای به مطرب ندهیدستار بده تا ز تکبر برهی
دل از می عشق مست میپنداریجان شیفتهٔ الست میپنداری
دلدار به زیر لب بخواند چیزیدیوانه شوی عقل نماند چیزی
دلدار مرا گفت ز هر دلداریگر بوسه خری بوسه ز من خر باری
دل گفت مرا بگو کرا میجوئیبر گرد جهان خیره چرا میپوئی
دل کیست همه کار و کیاییش توینیک و بد و کفر و پارساییش توی
دوش آمد آن خیال تو رهگذریگفتم بر ما باش ز صاحب نظری
دوش از سر عاشقی و از مشتاقیمیکردم التماس می از ساقی
دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتیامشب به دغل به هر سویی میافتی
دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئیمیگفت ترانهای کنار جوئی
دی بود چنان دولت و جان افروزیو امروز چنین آتش عالم سوزی
دیروز فسون سرد برخواند کسیاو سردتر از فسون خود بود بسی
دی عاقل و هشیار شدم در کاریبرهم زدم دوش مر مرا عیاری
دی مست بدی دلا و چست و سفریامروز چه خوردهای که از دی بتری
رفتم بر یار از سر سر دستیگفتا ز درم برو که این دم مستی
رفتم به طبیب گفتم ای بینائیافتادهٔ عشق را چه میفرمایی
رقص آن نبود که هر زمان برخیزیبیدرد چو گرد از میان برخیزی
رو ای غم و اندیشه خطا میگوئیاز کان وفا چرا جفا میگوئی
روزی به خرابات گذر میکردیکژ کژ به کرشمهای نظر میکردی