گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هرکس کسکی دارد و هرکس یاریآن یارِ وفادار کجا شد باری؟
هرکس کسکی دارد و هرکس یاریهرکس هنری دارد و هرکس کاری
هر لحظه مها پیشِ خودم میخوانیاحوال همیپرسی و خود میدانی
همدست همه دستزنانم کردیدو گوش کشان همچو کمانم کردی
هم دل به دلستانْت رساند روزیهم جان سوی جانانْت رساند روزی
همسایگیِ مست فَزاید مستیچون مست شَوی باز رهی از هستی
یادِ تو کُنَم، میانِ یادم باشیلب بُگْشایم، در این گشادم باشی
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادیشاگردِ که بودی که چنین استادی؟
یکدم غمِ جان دار! غمِ نان تا کی؟وز پرورشِ این تنِ نادان تا کی؟
یک شفتالو از آن لبِ عَنّابیپُر کرد جهان ز بویِ سیب و آبی
کدیهای میکنم سبک بشنوخبر عشق میدهم بگرو
قصابی سوی گولی گوشت انداختچو دیدش زفت گوشت گاو پنداشت
بشنو این نی چون شکایت میکنداز جداییها حکایت میکند
بشنوید ای دوستان این داستانخود حقیقت نقد حال ماست آن
شه چو عجز آن حکیمان را بدیدپابرهنه جانب مسجد دوید
از خدا جوییم توفیق ادببیادب محروم گشت از لطف رب
دست بگشاد و کنارانش گرفتهمچو عشق اندر دل و جانش گرفت
قصهٔ رنجور و رنجوری بخواندبعد از آن در پیش رنجورش نشاند
گفت ای شه خلوتی کن خانه رادور کن هم خویش و هم بیگانه را
بعد از آن برخاست و عزم شاه کردشاه را زان شمّهای آگاه کرد
شه فرستاد آن طرف یک دو رسولحاذقان و کافیان بس عَدول
کشتن آن مرد بر دست حکیمنه پی اومید بود و نه ز بیم
بود بقالی و وی را طوطییخوشنوایی سبز و گویا طوطیی
بود شاهی در جُهودان ظلمسازدشمنِ عیسی و نصرانی گُداز