گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
او وزیری داشت گَبْر و عِشوِه دِهکو بَر آبْ از مَکر بَر بَستی گِرِه
پس بگویم من به سِر نصرانیمای خدای رازدان میدانیم
صد هزاران مرد ترسا سوی اواندکاندک جمع شد در کوی او
دل بدو دادند ترسایان تمامخود چه باشد قوت تقلید عام
گفت لیلی را خلیفه، کان تویکز تو مجنون شد پریشان و غوی
آن وزیرک از حسد بودش نژادتا به باطل گوش و بینی باد داد
هر که صاحبذوق بود، از گفت ِ اولذتی میدید و تلخی جفت او
در میان شاه و او پیغامهاشاه را پنهان بدو آرامها
قوم عیسی را بُد اندر دار و گیرحاکمانْشان دَه امیر و دو امیر
ساخت طوماری به نام هر یکینقش هر طومار، دیگر مسلکی
او ز یک رنگی عیسی بو نداشتوز مزاج خم عیسی خو نداشت
همچو شه نادان و غافل بد وزیرپنجه میزد با قدیم ناگزیر
مکر دیگر آن وزیر از خود ببستوعظ را بگذاشت و در خلوت نشست
گفت هان ای سخرگان گفت و گووعظ و گفتار زبان و گوش جو
جمله گفتند ای حکیم رخنهجواین فریب و این جفا با ما مگو
گفت حجتهای خود کوته کنیدپند را در جان و در دل ره کنید
جمله گفتند ای وزیر انکار نیستگفت ما چون گفتن اغیار نیست
آن وزیر از اندرون آواز دادکای مریدان از من این معلوم باد
وانگهانی آن امیران را بخواندیکبیک تنها بهر یک حرف راند
بعد از آن چل روز دیگر در ببستخویش کشت و از وجود خود برست
بعد ماهی خلق گفتند ای مهاناز امیران کیست بر جایش نشان
یک امیری زان امیران پیش رفتپیش آن قوم وفا اندیش رفت
بود در انجیل نام مصطفیآن سر پیغامبران بحر صفا
یک شه دیگر ز نسل آن جهوددر هلاک قوم عیسی رو نمود