گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
قصهٔ اصحاب ضروان خواندهایپس چرا در حیلهجویی ماندهای
خواجه در کار آمد و تجهیز ساختمرغ عزمش سوی ده اشتاب تاخت
خواجه و بچگان جهازی ساختندبر ستوران جانب ده تاختند
همچو مجنون کاو سگی را مینواختبوسهاش میداد و پیشش میگداخت
بعد ماهی چون رسیدند آن طرفبینوا ایشان ستوران بی علف
آن شغالی رفت اندر خُم رنگاندر آن خُم کرد یک ساعت درنگ
پوست دنبه یافت شخصی مستهانهر صباحی چرب کردی سبلتان
بلعم باعور و ابلیس لعینز امتحان آخرین گشته مهین
و آن شغال رنگرنگ آمد نهفتبر بناگوش ملامتگر بکفت
همچو فرعونی مرصع کرده ریشبرتر از عیسی پریده از خریش
گفت یزدان مر نبی را در مساقیک نشانی سهلتر ز اهل نفاق
پیش ازین زان گفته بودیم اندکیخود چه گوییم از هزارانش یکی
جهد فرعونی چو بی توفیق بودهرچه او میدوخت آن تفتیق بود
ای اسیران سوی میدانگه رویدکز شهانشه دیدن و جودست امید
همچنان کاینجا مغول حیلهدانگفت میجویم کسی از مصریان
شه شبانگه باز آمد شادمانکامشبان حملست و دورند از زنان
شب برفت و او بر آن درگاه خفتنیمشب آمد پی دیدنش جفت
وا مگردان هیچ ازینها دم مزنتا نیاید بر من و تو صد حزن
این صدا جان مرا تغییر کرداز غم و اندوه تلخم پیر کرد
بر فلک پیدا شد آن استارهاشکوری فرعون و مکر و چارهاش
بعدِ نُه مَه شَه برون آورد تختسوی میدان و منادی کرد سخت
خود زن عمران که موسی برده بوددامن اندر چید از آن آشوب و دود
باز وحی آمد که در آبش فکنروی در اومید دار و مو مَکَن
یک حکایت بشنو از تاریخگویتا بری زین راز سرپوشیده بوی