گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گفت فرعونش چرا تو ای کلیمخلق را کشتی و افکندی تو بیم
گفت با امرِ حقم اِشراک نیستگر بریزد خونم امرش، باک نیست
گفت فرعونش ورق درحکم ماستدفتر و دیوانِ حکم این دم مراست
گفت موسی این مرا دستور نیستبندهام امهال تو مامور نیست
گفت نه نه مهلتم باید نهادعشوهها کم دِه، تو کم پیمای باد
گفت امر آمد برو مهلت تو رامن بجای خود شدم رستی ز ما
چونک موسی بازگشت و او بمانداهل رای و مشورت را پیش خواند
بعد از آن گفتند ای مادر بیاگور بابا کو، تو ما را ره نما
گفتشان در خواب کای اولاد مننیست ممکن ظاهر این را دم زدن
مصطفی را وعده کرد الطاف حقگر بمیری تو نمیرد این سبق
تا به فرعون آمدند آن ساحراندادشان تشریفهای بس گران
پیل اندر خانهٔ تاریک بودعرضه را آورده بودندش هُنود
دی سؤالی کرد سایل مر مرازانک عاشق بود او بر ماجرا
آن یکی مرد دومو آمد شتابپیش یک آیینه دار مستطاب
در صحابه کم بدی حافظ کسیگرچه شوقی بود جانشان را بسی
آن یکی را یار پیش خود نشاندنامه بیرون کرد و پیش یار خواند
آن یکی در عهد داوود نبینزد هر دانا و پیش هر غبی
تا که روزی ناگهان در چاشتگاهاین دعا میکرد با زاری و آه
ای تقاضاگر درون همچون جنینچون تقاضا میکنی اتمام این
علم را دو پَر، گمان را یک پرستناقص آمد ظنْ به پرواز ابترست
کودکان مکتبی از اوستادرنج دیدند از ملال و اجتهاد
اختلاف عقلها در اصل بودبر وفاق سُنیان باید شنود
روز گشت و آمدند آن کودکانبر همین فکرت ز خانه تا دکان
سجدهٔ خلق از زن و از طفل و مردزد دل فرعون را رنجور کرد