گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گشت اُستا سست از وهم و ز بیمبر جهید و میکشانید او گلیم
جامه خواب آورد و گسترد آن عجوزگفت امکان نه و باطن پر ز سوز
گفت آن زیرک که ای قوم پسنددرس خوانید و کنید آوا بلند
سجده کردند و بگفتند ای کریمدور بادا از تو رنجوری و بیم
بامدادان آمدند آن مادرانخفته استا همچو بیمار گران
تا بدانی که تن آمد چون لباسرو بجو لابِس، لباسی را ملیس
بود درویشی به کُهساری مقیمخلوت او را بود هم خواب و ندیم
آن یکی آمد به پیش زرگریکه ترازو ده که بر سنجم زری
اندر آن کُه بود اشجار و ثماربس مُرودی کوهی آنجا بیشمار
بینی اندر دلق مهتر زادهایسر برهنه در بلا افتادهای
پنج روز آن باد امرودی نریختز آتش جوعش صبوری میگریخت
بیست از دزدان بدند آنجا و بیشبخش میکردند مسروقات خویش
در عریش او را یکی زایر بیافتکو بههر دو دست می زنبیل بافت
ساحران را نه که فرعون لعینکرد تهدیدِ سیاست بر زمین
گفت استر با شتر کای خوش رفیقدر فراز و شیب و در راه دقیق
هین عزیرا در نگر اندر خرتکه بپوسیدست و ریزیده برت
بود شیخی رهنمایی پیش ازینآسمانی شمع بر روی زمین
شیخ گفت او را مپندار ای رفیقکه ندارم رحم و مهر و دل شفیق
دید در ایام آن شیخ فقیرمصحفی در خانهٔ پیری ضریر
رفت لقمان سوی داود صفادید کو میکرد ز آهن حلقهها
مرد مهمان صبرکرد و ناگهانکشف گشتش حال مشکل در زمان
بشنو اکنون قصهٔ آن رهروانکه ندارند اعتراضی در جهان
گفت بهلول آن یکی درویش راچونی ای درویش واقف کن مرا
آن دقوقی داشت خوش دیباجهایعاشق و صاحب کرامت خواجهای