گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
نومید مشو جانا کاومید پدید آمداومید همه جانها از غیب رسید آمد
عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمدبرگیر و دهل میزن کآن ماه پدید آمد
شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمدوان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد
نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیندوز سوختگان ره گرمی و طلب بیند
مستان می ما را هم ساقی ما بایدبا آن همه شیرینی گر ترش کند شاید
بمیرید بمیرید در این عشق بمیریددر این عشق چو مردید همه روح پذیرید
برانید برانید که تا بازنمانیدبدانید بدانید که در عین عیانید
ملولان همه رفتند در خانه ببندیدبر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمدامسال در این خرقه زنگار برآمد
تا باد سعادت ز محمد خبر افکندزان مردی و زان حمله شقاوت سپر افکند
در حلقه عشاق به ناگه خبر افتادکز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
در خانه نشسته بت عیار که داردمعشوقِ قمرروی شکربار که دارد
در کوی خرابات مرا عشق کشان کردآن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شدهر جا که نشینیم چو فردوس برین شد
بار دگر آن آب به دولاب درآمدوان چرخه گردنده در اشتاب درآمد
بار دگر آن مست به بازار درآمدوان سرده مخمور به خمار درآمد
تدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
ای قوم به حج رفته کجایید کجاییدمعشوق همین جاست بیایید بیایید
بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شداز چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
مهتاب برآمد کلک از گور برآمدوز ریگ سیه چرده سقنقور برآمد
تدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر به تقدیر خداوند نماند
چون بر رخ ما عکس جمال تو برآیدبر چهره ما خاک چو گلگونه نماید
هر نکته که از زهر اجل تلختر آیدآن را چو بگوید لب تو چون شکر آید