گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزدبی سر شو و بیسامان یعنی بنمی ارزد
ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشدسیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد
در خانه غم بودن از همت دون باشدو اندر دل دونهمت اسرار تو چون باشد؟!
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شدآواره عشق ما آواره نخواهد شد
ای خفته شب تیره هنگام دعا آمدوی نفس جفاپیشه هنگام وفا آمد
بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمدبگذشت شب هجران معشوق پدید آمد
ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمدوان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد
آن بنده آواره بازآمد و بازآمدچون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد
خواب از پی آن آید تا عقل تو بستانددیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند
چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داندجز پادشه بیچون قدر تو کجا داند
چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیندجان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند
چون جغد بود اصلش، کی صورتِ باز آید؟چون سیر خورد مردم، کی بوی پیاز آید؟
آن صبح سعادتها چون نورفشان آیدآن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
از سرو مرا بوی بالای تو میآیدوز ماه مرا رنگ و سیمای تو میآید
در تابش خورشیدش رقصم به چه میبایدتا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
جان پیش تو هر ساعت میریزد و میرویداز بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید
عاشق شدهای ای دل سودات مبارک باداز جا و مکان رستی آن جات مبارک باد
هر ذره که بر بالا مِی نوشد و پا کوبدخورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد
گر ماه شب افروزان روپوش روا داردگیرم که بپوشد رو بو را چه دوا دارد
هر کآتش من دارد او خرقه ز من داردزخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد
عاشق به سوی عاشق زنجیر همیدرددیوانه همیگردد تدبیر همیدرد
ای دوست! شکر بهتر یا آنک شکر سازد؟خوبیِ قمر بهتر یا آنک قمر سازد؟
عاشق چو منی باید میسوزد و میسازدور نی مثل کودک تا کعب همیبازد
گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشدچون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد