گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن کس که ز جان خود نترسداز کشتن نیک و بد نترسد
آن جا که چو تو نگار باشدسالوس و حفاظ عار باشد
ای کز تو همه جفا وفا شدآن عهد و وفای تو کجا شد
روزم به عیادت شب آمدجانم به زیارت لب آمد
آن یوسف خوش عذار آمدوان عیسی روزگار آمد
برخیز که ساقی اندرآمدوان جان هزار دلبر آمد
جان از سفر دراز آمدبر خاک در تو بازآمد
آن شعله نور میخرامدوان فتنه حور میخرامد
امروز نگار ما نیامدآن دلبر و یار ما نیامد
خوش باش که هر که راز داندداند که خوشی خوشی کشاند
ساقی زان می که میچریدندبفزای که یارکان رسیدند
اول نظر ار چه سرسری بودسرمایه و اصل دلبری بود
دیر آمدهای سفر مکن زودای مایه هر مراد و هر سود
آن کس که به بندگیت آیدبا او تو چنین کنی نشاید
آخر گهر وفا بباریدآخر سر عاشقان بخارید
ای اهل صبوح در چه کاریدشب میگذرد روا مدارید
از بهر چه در غم و زحیریدوقت سفرست خر بگیرید
هر سینه که سیمبر نداردشخصی باشد که سر ندارد
ما مست شدیم و دل جدا شداز ما بگریخت تا کجا شد
ساقی برخیز کان مه آمدبشتاب که سخت بیگه آمد
گر مایهٔ دهر جان فزا بودزیرا که در او پری ما بود
کس با چو تو یار راز گویدیا قصه خویش بازگوید
شب رفت حریفکان کجاییدشب تا برود شما بیایید