گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر وقت که بر من آن پسر میگذرددانی که ز شوقم چه به سر میگذرد؟
خالی که مرا عاجز و محتال بکردخطی برسید و دفع آن خال بکرد
چون بخت به تدبیر نکو نتوان کردبیفایده سعی و گفت و گو نتوان کرد
شمع ارچه به گریه جانگدازی میکردگریهزده خندهٔ مجازی میکرد
ای باد چو عزم آن زمین خواهی کردرخ در رخ یار نازنین خواهی کرد
آن دوست که آرام دل ما باشدگویند که زشتست بهل تا باشد
آن را که جمال ماه پیکر باشددر هرچه نگه کند منور باشد
آن را که نظر به سوی هر کس باشددر دیدهٔ صاحبنظران خس باشد
هر سرو که در بسیط عالم باشدشاید که به پیش قامتت خم باشد
گر دست تو در خون روانم باشدمندیش که آن دم غم جانم باشد
بیچاره کسی که بر تو مفتون باشددور از تو گرش دلیست پر خون باشد
آهو بره را که شیر در پی باشدبیچاره چه اعتماد بر وی باشد؟
ما را به چه روی از تو صبوری باشدیا طاقت دوستی و دوری باشد
مشنو که مرا از تو صبوری باشدیا طاقت دوستی و دوری باشد
آن خال حسن که دیدمی خالی شدوان لعبت با جمال جمالی شد
دانی که چرا بر دهنم راز آمدمرغ دلم از درون به پرواز آمد؟
روزی نظرش بر من درویش آمددیدم که معلم بداندیش آمد
گفتم شب وصل و روز تعطیل آمدکان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد
وقت گل و روز شادمانی آمدآن شد که به سرما نتوانی آمد
در چشم من آمد آن سهی سرو بلندبربود دلم ز دست و در پای افکند
در خرقهٔ توبه آمدم روزی چندچشمم به دهان واعظ و گوش به پند
گویند مرو در پی آن سرو بلندانگشتنمای خلق بودن تا چند؟
کس با تو عدو محاربت نتواندزیرا که گرفتار کمندت ماند
آنان که پریروی و شکر گفتارندحیفست که روی خوب پنهان دارند