گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
رویی که نخواستم که بیند همه کسالا شب و روز پیش من باشد و بس
گر بیخبران و عیبگویان از پسمنسوب کنندم به هوی و به هوس
منعم که به عیش میرود روز و شبشنالیدن درویش نداند سببش
نونیست کشیده عارض موزونشوآن خال معنبر نقطی بر نونش
گویند مرا صوابرایان به هوشچون دست نمیرسد به خرسندی کوش
همسایه که میل طبع بینی سویشفردوس برین بود سرا در کویش
یا همچو همای بر من افکن پر خویشتا بندگیت کنم به جان و سر خویش
ای بیتو فراخای جهان بر ما تنگما را به تو فخرست و تو را از ما ننگ
گر دست دهد دولت ایام وصالور سر برود در سر سودای محال
خود را به مقام شیر میدانستمچون خصم آمد به روبهی مانستم
خورشید رخا من به کمند تو درمبارت بکشم به جان و جورت ببرم
هر سروقدی که بگذرد در نظرمدر هیأت او خیره بماند بصرم
شبهای دراز بیشتر بیدارمنزدیک سحر روی به بالین آرم
از جملهٔ بندگان منش بندهترموز چشم خداوندیش افکندهترم
خیزم که نماند بیش ازین تدبیرمخصم ار همه شمشیر زند یا تیرم
گر بر رگ جان ز شستت آید تیرمچه خوشتر ازان که پیش دستت میرم
آن دوست که دیدنش بیاراید چشمبیدیدنش از گریه نیاساید چشم
آن رفته که بود دل بدو مشغولموافکنده به شمشیر جفا مقتولم
مندیش که سست عهد و بدپیمانموز دوستیت فرار گیرد جانم
من بندهٔ بالای تو شمشاد تنمفرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم
هر گه که نظر بر گل رویت فکنمخواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم
آرام دل خویش نجویم چه کنم؟وندر طلبش به سر نپویم چه کنم؟
گفتم که دگر چشم به دلبر نکنمصوفی شوم و گوش به منکر نکنم
من بی تو سکون نگیرم و خو نکنمبی عارض گلبوی تو گل بو نکنم