گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خیزم قد و بالای چو حورش بینموآن طلعت آفتاب نورش بینم
میآیی و لطف و کرمت میبینمآسایش جان در قدمت میبینم
چون میکشد آن طیرهٔ خورشید و مهممن نیز به ذل و حیف تن در ندهم
من با دگری دست به پیمان ندهمدانم که نیوفتد حریف از تو بهم
ما حاصل عمری به دمی بفروشیمصد خرمن شادی به غمی بفروشیم
بگذشت بر آب چشم همچون جویمپنداشت کزو مرحمتی میجویم
یاران به سماع نای و نی جامهدرانما، دیده به جایی متحیر نگران
یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهانتا پیش قدت چنگ زند سرو روان
من خاک درش به دیده خواهم رفتنای خصم بگوی هرچه خواهی گفتن
مه را ز فلک به طرف بام آوردنوز روم، کلیسیا به شام آوردن
در دیده به جای سرمه سوزن دیدنبرق آمده و آتش زده خرمن دیدن
ای دوست گرفته بر سر ما دشمنیا دوست گزین به دوستی یا دشمن
ای دست تو آتش زده در خرمن منتو دست نمیگذاری از دامن من
آن لطف که در شمایل اوست ببینوآن خندهٔ همچو پسته در پوست ببین
چون جاه و جلال و حسن و رنگ آمد و بوآخر دل آدمی نه سنگست و نه رو
یک روز به اتفاق صحرا من و تواز شهر برون شویم تنها من و تو
ما را نه ترنج از تو مرادست نه بهتو خود شکری پسته و بادام مده
نه سرو توان گفت و نه خورشید و نه ماهآه از تو که در وصف نمیآیی آه
ای کاش نکردمی نگاه از دیدهبر دل نزدی عشق تو راه از دیده
ای بیرخ تو چو لالهزارم دیدهگرینده چو ابر نوبهارم دیده
ای مطرب ازان حریف پیغامی دهوین دلشده را به عشوه آرامی ده
ای راهروان را گذر از کوی تو نهما بیخبر از عشق و خبر سوی تو نه
هرگز بود آدمی بدین زیبایی؟یا سرو بدین بلند و خوش بالایی؟
گیرم که به فتوای خردمندی و رایاز دایرهٔ عقل برون ننهم پای