گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بس ای غلام بدیعالجمال شیرینکارکه سوز عشق تو انداخت در جهان آتش
آن پریروی که از مرد و زن و پیر و جوانهر که بینی دم صاحبنظری میزندش
مرا به صورت شاهد نظر حلال بودکه هرچه مینگرم شاهدست در نظرم
شبی خواهم که پنهانت بگویمنهان از آشنایان و غریبان
هزار بوسه دهد بتپرست بر سنگیکه ضر و نفع محالست ازو نشان دادن
کسی ملامتم از عشق روی او میکردکه خیره چند شتابی به خون خود خوردن؟
چند گویی که مهر ازو بردارخویشتن را به صبر ده تسکین
بر آن گلیم سیاهم حسد همی آیدکه هست در بر سیمین چون صنوبر او
گفتم به ره ببینم و دامن بگیرمشکای رشک آفتاب جمال منیر تو
وه که چه آزار بود من از مهر تولیک چو باز آمدی آن همه برداشتی
به نام خداوند جان و خردکز این برتر اندیشه بر نگذرد
کنون ای خردمند وصف خردبدین جایگه گفتن اندر خورد
از آغاز باید که دانی درستسر مایهٔ گوهران از نخست
چو زین بگذری مردم آمد پدیدشد این بندها را سراسر کلید
ز یاقوت سرخ است چرخ کبودنه از آب و گرد و نه از باد و دود
چراغ است مر تیره شب را بسیچبه بد تا توانی تو هرگز مپیچ
تو را دانش و دین رهاند درستدر رستگاری ببایدت جست
سخن هر چه گویم همه گفتهاندبر باغ دانش همه رفتهاند
چو از دفتر این داستانها بسیهمی خواند خواننده بر هر کسی
دل روشن من چو برگشت از اویسوی تخت شاه جهان کرد روی
بدین نامه چون دست کردم درازیکی مهتری بود گردنفراز
جهان آفرین تا جهان آفریدچون او مرزبانی نیامد پدید
سخنگوی دهقان چه گوید نخستکه نام بزرگی به گیتی که جست
خجسته سیامک یکی پور داشتکه نزد نیا جاه دستور داشت