گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
جهاندار هوشنگ با رای و دادبه جای نیا تاج بر سر نهاد
یکی روز شاه جهان سوی کوهگذر کرد با چند کس همگروه
چو بشناخت آهنگری پیشه کرداز آهنگری ارّه و تیشه کرد
پسر بد مر او را یکی هوشمندگرانمایه طهمورث دیو بند
گرانمایه جمشید فرزند اوکمر بست یکدل پر از پند او
یکی مرد بود اندر آن روزگارز دشت سواران نیزه گذار
چو ابلیس پیوسته دید آن سخنیکی بند بد را نو افگند بن
از آن پس برآمد ز ایران خروشپدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
چو ضحاک شد بر جهان شهریاربر او سالیان انجمن شد هزار
چنان بد که هر شب دو مرد جوانچه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
چو از روزگارش چهل سال ماندنگر تا به سر برش یزدان چه راند
برآمد برین روزگار درازکشید اژدهافش به تنگی فراز
نشد سیر ضحاک از آن جست جویشد از گاو گیتی پر از گفتگوی
چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشتز البرز کوه اندر آمد به دشت
چنان بد که ضحاک را روز و شببه نام فریدون گشادی دو لب
فریدون به خورشید بر برد سرکمر تنگ بستش به کین پدر
چو آمد به نزدیک اروندرودفرستاد زی رودبانان درود
طلسمی که ضحاک سازیده بودسرش بآسمان برفرازیده بود
چوکشور ز ضحاک بودی تهییکی مایه ور بد بسان رهی
جهاندار ضحاک ازان گفتگویبه جوش آمد و زود بنهاد روی
فریدون چو شد بر جهان کامگارندانست جز خویشتن شهریار
ز سالش چو یک پنجه اندر کشیدسه فرزندش آمد گرامی پدید
فرستادهٔ شاه را پیش خواندفراوان سخن را به خوبی براند
سوی خانه رفتند هر سه چوبادشب آمد بخفتند پیروز و شاد