گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هَله هُش دار که در شهرْ دو سه طَرّارندکه به تدبیرْ کُلَهْ از سَرِ مَه بردارند
عاشقان بر درت از اشک چو باران کارندخوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند
ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرندهر مرادی که بودشان همه در بر گیرند
از دلم صورت آن خوب ختن مینرودچاشنی شکر او ز دهن مینرود
همه خفتند و من دلشده را خواب نبردهمه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
بر سر آتش تو سوختم و دود نکردآب بر آتش تو ریختم و سود نکرد
در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزدهمچو سرو این تن من بیدل و جان برخیزد
خبرت هست که در شهر شکر ارزان شدخبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
ای دریغا که حریفان همه سر بنهادندباده عشق عمل کرد و همه افتادند
عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدندزیرکان از پی سرمایه به بازار شدند
ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرندو نه زان مُفلِسَکان که بُزِ لاغر گیرند
آنک عکس رخ او راه ثریا بزندگر ره قافله عقل زند تا بزند
آنچ روی تو کند نور رخ خور نکندو آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند
آه کان طوطی دل بیشکرستان چه کندآه کان بلبل جان بیگل و بستان چه کند
واقف سرمد تا مدرسه عشق گشودفرقیی مشکل چون عاشق و معشوق نبود
این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پریدچون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان بادهله پیوسته دل عشق ز تو شادان باد
هست مستی که مرا جانب میخانه بردجانب ساقی گلچهره دردانه برد
هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزدهمچنان باشد کز سمع و بصر بگریزد
وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسدسوی زنگی شب از روم لوایی برسد
وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسدمرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
ز اول روز که مخموری مستان باشدشیخ را ساغر جان در کف دستان باشد
ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبودبا دل مرده دلان حاجت جنگی نبود