گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چون نیست مقام ما در این دهر مقیمپس بی می و معشوق خطائیست عظیم
خورشید به گِل نَهُفت مینتوانمو اسرار زمانه گفت مینتوانم
دشمن به غلط گفت که من فلسفیامایزد داند که آنچه او گفت نیام
ماییم که اصل شادی و کان غمیمسرمایهٔ دادیم و نهاد ستمیم
من می نه ز بهر تنگدستی نخورمیا از غم رسوایی و مستی نخورم
من بی می ناب زیستن نتوانمبی باده کشید بار تن نتوانم
هر یک چندی یکی برآید که منمبا نعمت و با سیم و زر آید که منم
یک چند به کودکی به استاد شدیمیک چند به استادی خود شاد شدیم
یک روز ز بند عالم آزاد نیمیک دمزدن از وجود خود شاد نیم
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکنفردا که نیامدهست فریاد مکن
ای دیده اگر کور نئی گور ببینوین عالم پر فتنه و پر شور ببین
برخیز و مخور غم جهان گذرانبنشین و دمی به شادمانی گذران
چون حاصل آدمی در این شورستانجز خوردن غصه نیست تا کندن جان
رفتم که در این منزلِ بیداد بُدَندر دست نخواهد به جز از باد بُدَن
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمیننه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
قانع به یک استخوان چو کرکس بودنبه ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
قومی متفکرند اندر ره دینقومی به گمان فتاده در راه یقین
گاویست در آسمان و نامش پروینیک گاو دگر نهفته در زیر زمین
گر بر فلکم دست بدی چون یزدانبرداشتمی من این فلک را ز میان
مشنو سخن از زمانه ساز آمدگانمی خواه مروق به طراز آمدگان
می خوردن و گرد نیکوان گردیدنبه زان که به زرق زاهدی ورزیدن
نتوان دل شاد را به غم فرسودنوقت خوش خود بسنگ محنت سودن
آن قصر که با چرخ همیزد پهلوبر درگه آن شهان نهادندی رو
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟وز تار امید عمر ما پودی کو؟