گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دوش از وثاق دلبری سرمست بیرون آمدمهیچم نبود از خود خبر تا بی خبر چون آمدم
رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدمتا صید پردهبازی گردون نیامدم
تو میدانی که در کار تو چون مضطر فرو ماندمبه خاک و خون فرو رفتم ز خواب و خور فرو ماندم
تا بر رخ تو نظر فکندمبنیاد وجود برفکندم
تا عشق تو را به جان ربودمبی درد تو یک نفس نبودم
تا عشق تو سوخت همچو عودمیک ذره نماند از وجودم
سواد خط تو چون نافع نظر دیدمروایتی که ازو رفت معتبر دیدم
عشق بالای کفر و دین دیدمبی نشان از شک و یقین دیدم
دریغا کانچه جستم آن ندیدمنجات تن خلاص جان ندیدم
تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدمتا گوش برگشادم آواز تو شنیدم
آن در که بسته باید تا چند باز دارمکامروز وقتش آمد کان در فراز دارم
من با تو هزار کار دارمجانی ز تو بی قرار دارم
ازین کاری که من دارم نه جان دارم نه تن دارمچون من من نیستم، آخر چرا گویم که من دارم
تا عشق تو در میان جان دارمجان پیش در تو بر میان دارم
مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار میدارممسلمانم همی خوانند و من زنار میدارم
جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارمخون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم
دل رفت وز جان خبر ندارماین بود سخن دگر ندارم
فریاد کز غم تو فریادرس ندارمبا که نفس برآرم چون همنفس ندارم
سر مویی سر عالم ندارمچه عالم چون سر خود هم ندارم
بی تو زمانی سر زمانه ندارمبلکه سر عمر جاودانه ندارم
چه سازم که سوی تو راهی ندارمکجایی که جز تو پناهی ندارم
اگر عشقت به جای جان ندارمبه زلف کافرت ایمان ندارم
تا نرگست به دشنه چون شمع کشت زارمچون لاله دور از تو جز خون کفن ندارم
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارمبه کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم