گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عطارد مشتری باید، متاع آسمانی رامهی مریخچشم ارزد، چراغ آن جهانی را
مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری راکه صد فردوس میسازد جمالش نیم خاری را
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان رافروبرید ساعدها برای خوب کنعان را
تو از خواری همی نالی نمیبینی عنایتهامخواه از حق عنایتها و یا کم کن شکایتها
ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا راچنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را
هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا راتقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را
بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان رااز آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را
چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت راچو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سوداتو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحراببین این بحر و کشتیها که بر هم میزنند این جا
تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی رافرومگذار در مجلس چنین اشگرف جامی را
از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فرداشب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا
چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش رابه شست عشق دست آورد جان بت پرستش را
چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فرداز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما
برات آمد برات آمد بنه شمع براتی راخضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را
اگر نه عشق شمس الدین بُدی در روز و شب ما رافراغتها کجا بودی ز دام و از سبب ما را
به خانهخانه میآرد چو بیذق شاهِ جان ما راعجب بردست یا ماتست زیر امتحان ما را
آمد بت میخانه تا خانه برد ما رابنمود بهار نو تا تازه کند ما را
گر زان که نهای طالب جوینده شوی با ماور زان که نهای مطرب گوینده شوی با ما
ای خواجه نمیبینی این روز قیامت را ؟این یوسف خوبی را، این خوش قد و قامت را ؟
آخر بشنید آن مه آه سحر ما راتا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
آب حیوان باید مر روح فزایی راماهی همه جان باید دریای خدایی را
ساقی ز شراب حق پر دار شرابی رادرده می ربّانی دلهای کبابی را
ای خواجه نمیبینی این روز قیامت راای خواجه نمیبینی این خوش قد و قامت را