گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
امروز گزافی ده آن باده نابی رابرهم زن و درهم زن این چرخِ شَتابی را
ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین راآن راه زن دل را آن راه بر دین را
معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداکفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخاآواز تو جان افزا تا روز مشین از پا
چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنهازیرا که منم بیمن با شاهِ جهان تنها
از بهر خدا بنگر در رویِ چو زر جاناهر جا که روی ما را با خویش ببر جانا
ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعناپیوسته چنین بادا چون شیر و شکر با ما
جانا سر تو یارا مگذار چنین ما راای سرو روان بنما آن قامت بالا را
شاد آمدی ای مهرو ای شادیِ جان شاد آتا بود چنین بودی تا باد چنان بادا
یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوامن خمرهی افیونم زنهار سرم مگشا
ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جاناهم محرم عشق تو هم محرم تو جانا
در آب فکن ساقی بط زاده آبی رابشتاب و شتاب اولی مستان شبابی را
زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالازهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی
میندیش میندیش که اندیشه گریهاچو نفطند بسوزند ز هر بیخ تریها
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایاچه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالاتا از لب دلدار شود مست و شکرخا
رفتم به سوی مصر و خریدم شکری راخود فاش بگو یوسف زرّین کمری را
ای از نظرت مست شده اسم و مسمّاای یوسف جان گشته ز لبهات شکرخا
دلارام نهان گشته ز غوغاهمه رفتند و خلوت شد برون آ
بیا ای جان نو داده جهان راببر از کار عقل کاردان را
بسوزانیم سودا و جنون رادرآشامیم هر دم موج خون را
سلیمانا بیار انگشتری رامطیع و بنده کن دیو و پری را
دل و جان را در این حضرت بپالاچو صافی شد رود صافی به بالا