گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خبر کن ای ستاره یار ما راکه دریابد دل خون خوار ما را
چو او باشد دل دلسوز ما راچه باشد شب چه باشد روز ما را
مرا حلوا هوس کردست حلوامیفکن وعده حلوا به فردا
امیر حسن خندان کن حَشَم راوجودی بخش مر مشتی عدم را
به برج دل رسیدی بیست این جاچو آن مه را بدیدی بیست این جا
بکت عینی غداه البین دمعاو اخری بالبکا بخلت علینا
تو بشکن چنگ ما را ای معلا!هزاران چنگ دیگر هست اینجا
برای تو فدا کردیم جانهاکشیده بهر تو زخم زبانها
ز روی تست عید آثار ما رابیا ای عید و عیدی آر ما را
ای مطرب دل برای یاری رادر پرده زیر گوی زاری را
اندر دل ما توی نگاراغیر تو کلوخ و سنگ خارا
ای جان و قوام جمله جانهاپر بخش و روان کن روانها
ای سخت گرفته جادوی راشیری بنموده آهوی را
از دور بدیده شمس دین رافخر تبریز و رشک چین را
بنمود وفا از این جاهرگز نرویم ما از این جا
برخیز و صبوح را بیاراپُر لَخلخه کن کنار ما را
تا چند تو پس روی به پیش آدر کفر مرو به سوی کیش آ
چون خانه روی ز خانه مابا آتش و با زبانه ما
دیدم رخ خوب گلشنی راآن چشم و چراغ روشنی را
دیدم شه خوب خوش لقا راآن چشم و چراغ سینهها را
ساقی تو شراب لامکان راآن نام و نشان بینشان را
گفتی که گزیدهای تو بر ماهرگز نبدست این مفرما
گستاخ مکن تو ناکسان رادر چشم میار این خسان را
کو مطرب عشق چست داناکز عشق زند نه از تقاضا