گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
نماز شام چو خورشید در غروب آیدببندد این ره حس راه غیب بگشاید
به باغ بلبل از این پس نوای ما گویدحدیث عشق شکرریز جان فزا گوید
ندا رسید به جانها که چند میپاییدبه سوی خانه اصلی خویش بازآیید
میان باغ گل سرخهای و هو داردکه بو کنید دهان مرا چه بو دارد
مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزدکه شب ببخشد آن بدر بدره بیحد
کسی خراب خرابات و مست میباشداز او عمارت ایمان و خیر کی باشد
مرا وصال تو باید صبا چه سود کندچو من زمین تو گشتم سما چه سود کند
سپاس آن عدمی را که هستِ ما بربودز عشقِ آن عدم آمد جهانِ جان به وجود
هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شودچو آب پاک که در تن رود پلید شود
ز شمس دین طرب نوبهار بازآیدنشاط بلبله و سبزه زار بازآید
سپیده دم بدمید و سپیده میسایدکه ویس روز رخ خویش را بیاراید
فزود آتش من آب را خبر ببریداسیر میبردم غم ز کافرم بخرید
سلام بر تو که سین سلام بر تو رسیدسلام گرد جهان گشت جز تو نپسندید
ز جان سوختهام خلق را حذار کنیدکه الله الله ز آتش رخان فرار کنید
هزار جان مقدس فدای روی تو بادکه در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
کدام لب که از او بوی جان نمیآیدکدام دل که در او آن نشان نمیآید
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کردنشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
به حارسان نکوروی من خطاب کنیدکه چشم بد را از یوسفان به خواب کنید
جهان را بدیدم وفایی نداردجهان در جهان آشنایی ندارد
سحر این دل من ز سودا چه میشداز آن برق رخسار و سیما چه میشد
دل من که باشد که تو را نباشدتن من کی باشد که فنا نباشد
گفتم که ای جان خود جان چه باشدای درد و درمان درمان چه باشد
دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شودچو رسد تیر غمزهات همه قدها کمان شود
دیده خون گشت و خون نمیخسبددل من از جنون نمیخسبد