گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عشق جانان مرا ز جان ببریدجان به عشق اندرون ز خود برهید
خسروانی که فتنهای چینیدفتنه برخاست هیچ ننشینید
زان ازلی نور که پروردهانددر تو زیادت نظری کردهاند
دوست همان به که بلاکش بودعود همان به که در آتش بود
دیدن روی تو هم از بامداددرد مرا بین که چه آرام داد
گفت کسی خواجه سنایی بمردمرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
پیرهن یوسف و بو میرسددر پی این هر دو خود او میرسد
آتش عشق تو قلاووز شددوش دلم سوی دل افروز شد
از سوی دل لشکر جان آمدندلشکر پیدا و نهان آمدند
آنچ گل سرخ قبا میکنددانم من کان ز کجا میکند
آه در آن شمع منور چه بودکآتش زد در دل و دل را ربود
چونک کمند تو دلم را کشیدیوسفم از چاه به صحرا دوید
شاخ گلی باغ ز تو سبز و شادهست حریف تو در این رقص باد
دوش دل عربده گر با کی بودمشت کی کردست دو چشمش کبود
هر که ز عشاق گریزان شودبار دگر خواجه پشیمان شود
عشق مرا بر همگان برگزیدآمد و مستانه رخم را گزید
یا من نعماه غیر معدودو السعی لدیه غیر مردود
طارت الکتب الکرام من کرام یا عبادایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد
من رای درا تلالا نوره وسط الفؤادبیننا و بینه قبل التجلی الف واد
میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسیددر گل و گلزار و نسرین روح دیگر بردمید
یا شبه الطیف لی انت قریب بعیدجمله ارواحنا تغمس فیما ترید
اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بودمیان این دل و آن یار می فروش چه بود