گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
وقتی ای جاذبه عشق نکردی کششیکه بزنجیر جنون سلسله ای را بکشی
به وصل تو نرسد کس به هیچ تقریبیبه وهم نیز نگنجیده ای به ترکیبی
ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسیمگر ای صوفی سالوس تو خود ابلیسی
تویی آن گل که معروفی بهر گلشن به بیرنگیاگر چه از تو دارد رنگ نقش کلک ارژنگی
ای پری باز چه رفتت که به شکل بشریدر بشر دین و دلی هست مگر تا ببری
ز رعنایی چه نازد سروبن یا گل ز زیباییکه با سرو گل اندامی سری داریم و سودایی
تو را سزاست ببالا لباس داراییبکوب نوبت وحدت بکاخ یکتایی
حدیث درد دل ای باد با جانان من گفتیخطا کردی که این درد نهان با جان من گفتی
زاهد ز آب میکده پرهیز می کنیتیغ ریا به سنگ فسون تیز می کنی
گر زحمت مردمان این کوی از ماستیا جرم ترش بودن آن روی از ماست
از هیچ کسی ساخته غیر از تو دهانیجز تو بخیالی که کند تنک میانی
چو اوست طالب بخشش چرا طلب نکنیچو دوست عیش پسندد چرا طرب نکنی
در پرده قانون چند بی فایده آویزیمطرب ره عشقی زن تا شور برانگیزی
ایکه مطبوع و شوخ و دلبندیاز چه با مات نیست پیوندی
بازآی به میخانه ظلمات چه می جوییاین گفت مرا هاتف ای خضر چه می گویی
بیار ساقی از آن می بدان نشان که تو دانیبه کام تشنه ما ریز آنچنانکه تو دانی
حور و فرشته خواندمت الحق که قابلینبود روا که گویمت از آب یا گلی
آفرینش چیست بحر و پیش او گردون حبابیما همه لب تشنگان و مانده بر نقش سرابی
مدتی شد که زیاران سر دوری داریما نداریم شکیب از تو صبوری داری
ای زمزمه عشق تو در هر سر و کوییوز یاد تو در هر گذری هایی و هویی
وه وه که قیامت ست این قامت راستبا سرو نباشد این لطافت که تو راست
دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستیمصاحبیت نه کاز کین به ماتمش ننشستی
با داورت سخن چه بود روز داورییا خود بخون خلق بهانه چه آوری
من به تو مشتاق و تو پیوسته از من در نفوریبس عجب نبود که من ظلمت تو سرتا پای نوری