گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چه غم دارد مرا از خویش اگر محروم می سازدکه شمع بزم ما پروانه را از موم می سازد
نکته سنجان صفحه را از وصف می گلگون کنیدمصرعی در پای هر سرو چمن موزون کنید
مجنون اگر احتمال لیلی نکندشاید که به صدق عشق دعوی نکند
دوستان می روم از خود که صبا می آیدبگذارید ببینم ز کجا می آید
حریر شعله ی ما را در آب می بافندکتان ما به شب ماهتاب می بافند
در چمن ای گلرخان تا چند منزل خوش کنیدیا به چشم من گذارید و مرا دل خوش کنید
خوش آنکه دوستی از دوست باخبر گرددهما به گرد سر مرغ نامه بر گردد
برگ عیشی قسمت ما نیست در بستان هندهم زبان ما نشد جز طوطی از سبزان هند
نگاه از شوق دیدارت به چشم من نمی گنجدچراغی کز تو روشن شد در او روغن نمی گنجد
رفت اشکم که سری بر گذر یار کشدصورت حال مرا بر در و دیوار کشد
دارم دلی که پای ز هر گلشنی کشیدهر کس گلابی از گل و او دامنی کشید
دل حزین عجبی نیست کز نوا افتداگر شکسته شود کوه از صدا افتد
همچو شمعم آتش از مژگان به دامن می چکداشک در ویرانه ام از چشمم روزن می چکد
آن درد ندارم که طبیبان داننددردیست محبت که حبیبان دانند
چون مست من سوار به عزم شکار شدشیر از پی گریز به آهو سوار شد
ز دام عشق کی آزادی ام هوس باشدکه رخنه در دلم از رخنه قفس باشد
دلم چون هاله دامی از پی صید مهی داردبلندانداز باشد گرچه دست کوتهی دارد
هیچ کس یک قطره آبم غیر چشم تر ندادخواستم گر آتش از همسایه خاکستر نداد
جلوه را زیور نباید چون به آیین می رودعار دارد از حنا پایی که رنگین می رود
تیغ ما آلوده ی خون کسی از کین نشدفتح شد روی زمین و توسن ما زین نشد
اگر دریا ز اشکم دم زند آشوب می خواهدوگر آتش کند دعوی به آهم چوب می خواهد
کسی را در فغان ناله چون محبوب می خواهداگر خاموش گردد همچو آتش چوب می خواهد
نسیم صبحدم از موسمی نوید دهدکه سرو رعشه ز سرما به یاد بید دهد
لاله و گل چهره از شرم تو رنگین کرده اندیوسفی بهر همین نام تو گرگین کرده اند